بگو در شبای تو چی میگذره بی من از شبا ی تو کی میگذره
سلاااااااااااااااام ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همگی خوبید. من که باید اعطراف کنم ناراحتم.
مرگ ناگهانی مایکل جکسون استوره ی پاپ رو به همه ی شما کامران هومنی ها عزیز تسلیت عرض میکنم
میدونیم که هومن هم اینروزا خیلی ناراحته چون همیشه دوست داشته مث اون بشه
ولی خب رنداره که از اونم بهتره
ولی من که خیلی خیلی ناراحت شدم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خب بچه ها راجب نظر ها میخواستم بگم۱-شما ها چرا اینقدر منفی اید.
۲-شما ها چرا اینقدر عجولید خب یه کم صبر می کردید تا بقیشو بخونید بع اونطوری به من میگفتید.۳
-نمک عزیز من اینو میدونم ولی اولا که اینداستانه . دوما که از راه های دیگه ای هم که توی خود داستان نام بردم هم منتقل میشه
۴-در مورد اینکه کم بود بچه ها اخه ن داستان رو توی نرم افزار ورد تایپ میکنم اول ، بعد اینجا کوپیش میکنم بعد خب اونجا زیاد به نظر میاد با عرض پوزش ![]()
![]()
حالا در مورد داستان : چون خیل یگفید کمه کمه من این قسمت رو کهقرار بوده ۲تا مونده به آخر باشه رو کردم قسمت آخر مبارکه نه؟و یه توضیح دیگه اینکه بعضی قسمت ها از زبون منه بعضیش اززبون هون بعضی دیگه هم از زبون کامران. امید وارم لذت ببرید اگه هم بد بود به خوبی خودتون ببخشید .نظرتون رو هم بگید حتما.
داستان قسمت آخر:
باسه همین تصمیم گرفتم غیر مستقین ازش خدافظی کنم بعد براش نامه بنویسم فرداش بهش تلفن کردم :الو سلام هومن خوبی؟...قربونت...نه ...مرسی گلم...منم همینطور...نههه چرا من کار دارم نمیزاری که آدم حرفشو بزنه!...خونه ای؟...خب توبیا...من میام تا دوساعت دیگه...بوس بوس...بای.قرار شد برم خونشونمیخواستم سیر نگاش کنم سیر باهاش حرف بزنم بعد برم.
دو ساعت بعد
هومن :سلاااااااااام.نیکا:سلام عزیزم دلم برات کلی تنگ شده بود.-:دودقیقه قبل از اینکه زنگ بزنی داشتم میگفتم خوبه به نیکا بگم بیاد اینجا حوصلمون سر رفت.-؟مگه من حوصله واکن توام؟-:نه ولی دلتنگی واکن که هستی!-:احساس میکنم دلم برات تنگ میشه!-:تنگ میشه؟مگه میخوای جایی بری؟-/نه !یعنی نمیدونم شاید دو ساعت دیگه افتادم مردم.!-:وااااا!!!!!-:مرگ از رگ گردن به آدم نزدیک تره.-:چی داری میگی حالت خوبه؟ چیزی شده؟-:نه.چی مصلا باید شده باشه!فقط داشتم واقعیت های زندگی رو یاد آوری میکرردم.-:خدا شفا دهد مریضان را ما دعا گوییم.بعد رفتم محکم بغلش کردم.خیلی دلم میخواست که یه آزمایش بده ولی نمیشد.واسه همین یه دارو گیاهی کاملا بیخطر (مثل مصلا گلسرخ که اگه زیاد بخری دل ÷یچه و گلاب به روتون...)توشامش ریختم فقط واسه اینکه بکشونمش درمونگاهی جایی.-:نیکااااااا....آی-:هومن خوبی گلم؟پاشو رنگت شده مثلblue berry پاشو بریم درمونگاه پاشو.اونم قبول کرد.تو درمونگاه یه جوری دکتر رو کشوندم یه جای خلوت و بهش گفتم:من ایدز دارم و اون نمیدونه مییترسم گرفته باشه.خودم یه دارو گیاهی ریختم تو غذاش که بیارمش اینج حالا شما یه آزمایش ازش بگرید ببینید داره یا نه.اونم نباید موضوع رو بفهمه.اونم قبول کرد.یه آزمایش ازش گرفت یه دارو هم بهش داد که دلش خوب بشه.ما هم منتظر شدیم تا جواب بیاد. تا اون موقع من 1000بار مردمو زنده شدم تا دکتر اومد گفت مشکلی نداره.منم کلی خوشحال شدم.اصلا خودم برام مهم نبود فقط نگرانیم از بابت هومن بود که اونم رفع شد دیگه کاری نداشتم. و برگشتیم خونه. شب که هومن خواب بود پاشودم یه نامه براش نوشت:سلام عشق من
هومن میخواستم یه چیزی بهت بگم عزیزم ما نمیتونیم با هم باشیم.اونروز که تو پارک حالم بد شد یادته.دکتر که جواب آزمایشو اورد گفت ایدز دارم.شب دیشب هم که دلت درد گرفت کار من بود میخواستم بکشونمت درمونگاه که آزمایش بدی مطمئن شم که سالمی و از من نگرفته باشی که خدا رو شکر نگرفتی ازمن.هومن دلم برات تنگ میشه گلم.فقط یه خواهش ازت دارم , میخوام بری با بنفشه من همه چیز و میدونستم حالا هم چیزی که میگم کنایه نیست یه خواهش عاجزانس.هومن خواهش میکنم این اخرین ارزو ی منه , خوشبختی تو.من رفتم تا در امان باشی عشقم.خدا حافظ فرشته ی شبای تنهاییم. دوست د ارم همیشه. نیکا
از اشکام کاغذ خیس و مچاله شده بودنامه رو با یه قلب پنبه ای که روش نوشته بودi love u توی یه باکس گذاشتم و بردم گذاشتم رو میز کنار تختش.و شبونه از خونه رفتم.ررفتم فرودگاه و یه بلیط برای ونکوور گرفتم و صبح زود پرواز کردم.اونجا چند روزی رفتم هتل تا بعد یه خونه بگیرم.تا صبح نتونستم بخوابم دلم هومنو میخواست.یهو یاد تلفونم افتادم سیمکارتمو در آوردم و شکوندمش و انداختمش توی سطل و نشستم رو تخت و زانو هامو بغل کردمو تا صبح گریه کردم.
از زبون هومن:
صبح از خواب بیدار شدم خیلی هم گشنم بود.-:کامران دارم از گشنگی میمیرم(خدانکنه)-:من خوابم.پاشدم برم توهال که یهو جعبه ی روی پاتختی توجهمو جلب کرد.-: این چیه؟حتما بابانوئل اورده نمیدونه ما عمو نوروز داریم,ولی آخه وسط تابستون؟؟؟؟؟درشو باز کردم یه قلب خوشکل که روش نوشته بودi love u.یه نامه هم بود.........نامه هه رو خوندید دیگه دوباره نمیزارمش....... . به سرعت به اتاق نیکا رفتم نبود رفتم پیش کامران:کامران تو نیکا رو ندیدی؟-کنه. یه لحظه احساس کردم یه چیز عجیب تو نامه دیدم واسه همین یه دوور دیگه خوندمش. ...... .اونروز که تو پارک حالم بد شد یادته.دکتر که جواب آزمایشو اورد گفت ایدز دارم....-:چی؟؟؟؟ایدز؟؟؟؟؟؟مگه میشه غیر ممکنه!!!! از زور گریه نمیتونستم تکون بخورم که کامران اومد.-:چیه هومن چی شده حرف بزن!منم نامه رو دادم بهش .وقتی خوند با کف دست زد به پیشونیش و گفت :وااااای... گفتن این حرفش گریمو شدت داد.اومد بغلمم کرد . گفت گریه نکن داداشی .... راستی قضیه بنفشه چیه؟-:بابا هیچی بنفشه دوست کتیه که اولین بار تو بیمارستان دیدمش یه بار ما با این یه ملاقاتی داشتیم که از قضا نیکا مارو می بینه.همین.-:آهان ملاقات!-:آره-:راستی هومن چرا احیانا باید ازش میگرفتی که نگرفتی؟-:خب به چند دلیل:1-از یه لیوان چیز خوردیم.2-بیش از هزار بار همو بوسیدیم.3-..-:خب حالا که نگرفتی!-:من باورم نمیشه.مطمئنم ایدز نداره,حتما به خاطر اون قضیه دنبال بهونه میگشته که ترکم کنه!-:خب مگه مرض داره؟!÷س بیمارستان و درمونگاه چی؟-: نمی دونم من مطمئنم اشتباه شده.-: خب میگی چیکار کنیم؟-:پیداش کنیم.-:مگه گم شده/خب بهش زنگ بزن.من سریع گوشیو برداشتم که بهش زنگ بزنم:الو...-:the mobile set is of please try later.-:خاموشهحالا چیکار کنم ؟؟؟؟هااااان!الی.-:الو سلام الی....مرسی.... نیکا کجاست؟....وا یعنی چی نمیدونم؟....منو سیا نکن...ا جون داداش خودتو قسم بخور مگه جون داداش من مفتیه؟....خب اگه خبری ازش گرفتی جون کامران بهم بگو....ا داداش منه به تو چه؟...خب خدافظ.-: چی شد؟-: نمیدونست.-:به مثل اینکه قضیه جدیه !-: کامران ... فهمیدم اگه لپ تاپشو با خودش برده باشه میتونیم حکش کنیم بعد ردیابیش کنیم.-:چی بگم!از دست تو.-:بریم پیش مکس.-:کی؟-:همون مخ کامپیوتریه دیگه!کار منو تو که نیست!-:هان اونو میگی؟فهمیدم بریم. دو ساعت بعد...مکس:خب حک شد....حالا ردیاب.هومن:بدو.-:ایناهاش بابا جای دوری نیست کافیه به مامانت اینا تلفن کنی ونکوور.تو هتل .... .-:مرسی جبران میکنم.-:خواهش میکنم . -: کامران بدو تا دیر نشده.-:فک کنم بهتره تنها بری!-:باشه. فردا آقا همین جا نگه دار ممنون (یعنی اومد ونکوور الانم تو تاکسی بود)داشتم به سمت دفتر هتل میدوویدم که یه هو خوردم به یکی تو حیات.-:نیکاااا!!!!صبر کن یه لحظه تورو خدا ...برگشت -:سلامسلام برو ماهت عزیزم.-:کجا رفتی نیکا؟ چیزی نگفت.-:نیکا من باور نمیکنم الان باید بیای آزماش بدی .-:هومن من جواب آزمایش همرامه.-:من اینو قبول ندارم بدو ببینم زود باش. و دستشو کشیدم و بردمش آزمایش داد و نشستیم تا جوابش بیاد.همینجوری که کنارش نشسته بودم بغلش کردم و سرشو گذاشتم رو شونم. جواب رو آوردن. من رفتم گرفتمش ولی چیزی نشون نمیداد!-:نیکا بفرما دیدی ! من جواب آزمایش قبلیمو در آوردمو با جدیده همونجا بردم گذاشتم جلو یه پزشک عمومی:من کدوم قبول منم؟-: اونم شک کرد : آقای دکتر .... از همکاران منه چند لحظه صبر کنید تا باهاش تماس بگیرم..........والله نمیدونم چی بگم در هر دو مورد احتمال اشتباه کمه ول من پیشنهاد میکنم برید LA پی گیری کنید -: ممنون برگشتیم LA و رفتیم اونجا از مسئول اونجا سوال کردیم اون بعد از چند لحظه مکس گفت اونر وز یه نفر دیگه هم حدودا همزمان با شما اورده بودن که آزمایش بده ولی اون نمیخواست ,روی شیشه خونش برچسب اسمشو زدمو توی جا لوله ای که کنار مال شما بود گذاشتم و تلفن زنگ زد رفتم که تلفونو جواب بدم احتمالا اون میدونستهخ ایدز داره و نمی خواسته کسر بفهمه برچسب ها رو جا به جا کرده ما میریم دنبالش خبرتون میکنیم. ما هم تشکر کردیمو رفتیم فرداش از اونجا زنگ زدن گفتن بریم . ما هم رفتیم یاره رو با کمک پلیس آوریم اعتراف کرد.-:خیلی ممنون. نیکا خوبی؟-:آره میشه بریم خونه؟-:آره چرا نمیشه!بریم.رفتیم خونه نیکا نشست رو مبل و یهو زد زیر گریه...-:چطور تونست ایکارو بکنه ؟ -:اب نداره عزیزم بی خیال حالا که همه چی حل شد.-:میدونم-:حالا برو استراحت کن.-:باشه
یه هفته بعد (دیگه از زبون خودمه)
الی گوشی منو بده داره زنگ میخوره مرسی. به اقا هومن.... چه خبر...هیچی جای شما خالیه...کی میای؟...خب منتظرم....بزار برسی بعد قرار بزار....خب باشه فردا....باشه بای. سر قرار
-:نیکا -:وای زهره ترک شدم -:اااااااا-:خب حالا سلام.-:سلام خوبی؟-:آره تو خوبی؟ -:آقا آقا آقا آقا آقا آقا آقا -:هان؟ -: آقا آقا آقا آقا آقا آقا آقا -: بگو چی میخوا بگی؟ -:ای که سوزن وزنی بر قلب خسته بیا زن من وشو با چشم بسته . -: همین باید با چشم بسته زنت بشم. بعد چشامو بستمو گفتم خب من چشامو بستم بیا منو بگیر. بعد اومد بغلم کرد مححححححححکم منم همینطور.
یه ماه بعد روز شب عروسی(به به این جمله):
واسه عروسی من قرتر شد به طریق فیلما خودم آرایش کنم و کارامو تو خونه بکنم.بعد هومن بیاد خونه دنبالم که بریم سالن.هومن:من میرم ماشین و دسته گلو بگیم تو هم حاضر باش.خب؟-:باشه برو عزیزم.
از زبون هومن:وقتی رفت ماشینو دسته گلو بگیرم دیدم اونطوری که میخواستم نشدهبود . کلی دادو هوار کردم و یه ساعت معطل شدم تا درستش کنه . بعد رفتم دئر خونه وچند تا بوق زدمتا نیکا بیاد ولی نیومد.با گوشیم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.نگران شدم پاشدم رفتم دیدم در بازه و خونه به هم ریخته رفتم توی اتاق یدم نیکا غرق خون روی تخت افتاده یکی بهش چاقو زده بود5تا جای ضربه ی چاقوگریه میکردم داد میزدمبعد زنگ زدم اورژانس بعد هم از توی بیمارستان به کامران زنگ زدم:الو کامران-:چی شده هون چرا داری گریه میکنی؟!-:نیکا ...نیکا-:چی شده هومن حرف بزن!-:کشتنش-:چیییییییی؟؟یعنی چی کشتنش؟زندس؟-:آره ولی 5تا چاقو بهش زدن به نظرت زنده می مونه؟-:هومن داری هزیون میگی!کی بهش چاقو زده؟-:من چمیدونم!-:مهمونیو کنسل کنید.-:باشه ما هم میایم زود.-:باشه.-:هومن گریه نکن فقط براش دعا کن.-:باشه کامران زود بیاید-:باشه عزیزم خدافظ -:خدافظ
از زبون کامران:نمیدونستم چه طوری به مامان اینا بگم؟-:خاله خاله یه لحظه میشه بیاید!-:اومدم خاله(خاله مامان منه)-:چیه؟-:خاله الان هومن زنگ زد گفتش که...-:چی گفت؟(خودش به من گفت.چی گفت در گوش من گفت چی گفت؟پارازیت بود.خب ببخشید ادامه میدیم)-:گفت باید مهمونیو کنسل کنیم-:وا کامران چی میگی ؟ نمیشه که ؟-:آخه نیکا...-:چی شده کامران؟-:نیکا رو چاقو زدن الان بیمارستانه!-:کی این کارو کرده؟-:نمیدونم ولی میدونم هومن داره دق می کنه و بهتره تنهاش نزاریم.ما مهمونا رو یه جوری رد کردیم و تخته گاز رفتیم بیمارستان من بی صدا گریه میکردم و مامانینا هق هق می کردن و بابا هم سعی میکرد آرامش بر قرار کنه .وقتی اومدیم هومن نشسته بود روی صندلی و شرشر اشک میریخت.مامان نیکا:چی شد هومن؟-:تو اتاق عمله.باید دعا کنیم . توی این فرصت هومن یه دور قضیه رو برای همه تعریف کرد.
1ساعت
2ساعت
3ساعت................7 ساعت بود توی اتق عمل بود. منم داشتم به هومن دلداری میداد.که یهو دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و گفت:خیلی متاسفم ما همه ی تلاشمونو کردیم . هومن نمیتونستم باور کنه گریه میکرد داد میزد خودشو میزد به در و دیوارمیخ واست دکتر رو خفه کنه که منو بابا گرفتیمش.بیچاره داداشم روز عروسیش عشقش مرد .هومن:نیکا کشتن .من پیداش میکنم زندگیشو داغون میکنمبا دستا ی خودم میکشمش.بعد یهو نشست روی زمینو زانوهاشو بغل کرد و زد زیر گریه اخه چطوری ممکن بود ههمون داشتیم دیوونه میشدیم بیچاره هومن.هومن یهو پاشد .-:هومن کجا میری صبر کن ...
از زبون هومن:رفتم که برم در خونه ی امیررسیدم در خونشونمنم با کت و شلوار خونی.محکم در میزدم . اون اومد دم در با دیدن من رنگش پریدو گفت:کار من نبود....-: چی کار تو نبود؟ رفتم تو و به قصد کشت زدمش. بعد هم خودم به آمبولانس زنگ زدم و دوباره رفتم بیمارستان از قضا اونم آوردن همون بیمارستان. اون بهوش اومد و گفت که کار من بود منم گفتم تو عشق منو کشتی... اونم یهو تشنج کرد و گفتن خونریزی داخلی کرده و بردنش اتاق عمل ..اونم مرد.
از زبون کامران:هومنو بردن زندان.پلیسا شواهدی پیدا کردن که نشون میداد امیر نیکا رو به قتل رسونده.هومن هم تبرعه شد اما هون دیگه تحمل نداشت نمیخواست از تو زندان بیاد بیرونولی اوردیمش بیرون. بیچاره دادشم خیلی سختی کشید 2 سه سال نه کنسرت دادیم نه البوم.هون نیمی از موهاش سفید شد از ناراحتی.خیلی شکسته شده بود همش گریه میکرد یه بار با گریه بهش گفتم:هومن توروخدا یه چیزی بخور داداش من .هومن نمیخوام از دستت بدم بعد بغلش کردم ساعت ها با هم گریه کردیم.
سر خاک نیکا(از زبون راوی)
هومن:دیدی تنهام گذاشتی.دیدی رفتی؟ولی حد اقل عشقت جاودانه شد و تو همیشه مث یه فرشته خوب می مونی نه ترکم میکنی , نه بهم خیانت میکنی,نه باهام دعوا میکنی.اینطوری همیشه خوبی عشق من .عشق جاودانه ی من. خیلل یسختس کشیدی امیدوارم خوشحال باشی! -:تو هم همینطور برگشتم ولی کسی نبود.
-:هومن... -:نیکا -:مطمئن باش تنهات نمیزارم...ت آخر:
خب بچه ها داستان هم تموم شد. امیدوارم خوب بوده باشه من از این به بعد کارمو توی وبلاگ جدیدم ادامه میدم.www.bikahoo-nemishe.blogfa.com
اونجا هم منتظر حظور گرمتون هستم این وب هم هست برای کسانی که میخوان داستانو بخونن.
تا بعد بابای ![]()
![]()
![]()
![]()
به خاطر خودتون نظر بدید و نظرتونو راجب داستان بگید

