تبليغاتX
کامران و هومن
کامران و هومن

فرشته هایی که اگه قلب کسی رو ببرن دیگه بهش پس نمی دن

سلاااااااااااااااام

همگی خوبید. من که باید اعطراف کنم ناراحتم. مرگ ناگهانی مایکل جکسون استوره ی پاپ رو به همه ی شما کامران هومنی ها عزیز تسلیت عرض میکنم میدونیم که هومن هم اینروزا خیلی ناراحته چون همیشه دوست داشته مث اون بشه ولی خب رنداره که از اونم بهتره

ولی من که خیلی خیلی ناراحت شدم

خب بچه ها راجب نظر ها میخواستم بگم۱-شما ها چرا اینقدر منفی اید.۲-شما ها چرا اینقدر عجولید  خب یه کم صبر می کردید تا بقیشو بخونید بع اونطوری به من میگفتید.۳-نمک عزیز من اینو میدونم  ولی اولا که اینداستانه  . دوما که از راه های دیگه ای هم که توی خود داستان نام بردم هم منتقل میشه۴-در مورد اینکه کم بود بچه ها اخه ن داستان رو توی نرم افزار ورد تایپ میکنم اول ، بعد اینجا کوپیش میکنم  بعد خب اونجا زیاد به نظر میاد با عرض پوزش

حالا در مورد داستان : چون خیل یگفید کمه کمه  من این قسمت رو کهقرار بوده ۲تا مونده به آخر باشه رو کردم قسمت آخر مبارکه نه؟و یه توضیح دیگه اینکه بعضی قسمت ها از زبون منه  بعضیش اززبون هون بعضی دیگه هم از زبون کامران. امید وارم لذت ببرید اگه هم بد بود به خوبی خودتون ببخشید .نظرتون رو هم بگید حتما.

داستان قسمت آخر:

باسه همین تصمیم گرفتم  غیر مستقین ازش خدافظی کنم بعد براش نامه بنویسم فرداش بهش تلفن کردم :الو سلام هومن  خوبی؟...قربونت...نه ...مرسی گلم...منم همینطور...نههه چرا من کار دارم نمیزاری که آدم حرفشو بزنه!...خونه ای؟...خب توبیا...من میام تا دوساعت دیگه...بوس بوس...بای.قرار شد برم خونشونمیخواستم سیر نگاش کنم سیر باهاش حرف بزنم بعد برم.

دو ساعت بعد

هومن :سلاااااااااام.نیکا:سلام عزیزم دلم برات کلی تنگ شده بود.-:دودقیقه قبل از اینکه زنگ بزنی داشتم میگفتم خوبه به نیکا بگم بیاد اینجا حوصلمون سر رفت.-؟مگه من حوصله واکن توام؟-:نه ولی دلتنگی واکن که هستی!-:احساس میکنم دلم برات تنگ میشه!-:تنگ میشه؟مگه میخوای جایی بری؟-/نه !یعنی نمیدونم شاید دو ساعت دیگه افتادم مردم.!-:وااااا!!!!!-:مرگ از رگ گردن به آدم نزدیک تره.-:چی داری میگی حالت  خوبه؟ چیزی شده؟-:نه.چی مصلا باید شده باشه!فقط داشتم واقعیت های زندگی رو یاد آوری میکرردم.-:خدا شفا دهد مریضان را ما دعا گوییم.بعد رفتم محکم بغلش کردم.خیلی دلم میخواست که یه آزمایش بده ولی نمیشد.واسه همین یه دارو گیاهی کاملا بیخطر (مثل مصلا گلسرخ که اگه زیاد بخری دل ÷یچه و گلاب به روتون...)توشامش ریختم فقط واسه اینکه بکشونمش درمونگاهی جایی.-:نیکااااااا....آی-:هومن خوبی گلم؟پاشو رنگت شده مثلblue berry پاشو بریم درمونگاه  پاشو.اونم قبول کرد.تو درمونگاه یه جوری دکتر رو کشوندم یه جای خلوت و بهش گفتم:من ایدز دارم و اون نمیدونه مییترسم گرفته باشه.خودم یه  دارو گیاهی ریختم تو غذاش که بیارمش اینج حالا شما یه آزمایش ازش بگرید ببینید داره یا نه.اونم نباید موضوع رو بفهمه.اونم قبول کرد.یه آزمایش ازش گرفت یه دارو هم بهش داد که دلش خوب بشه.ما هم منتظر شدیم تا جواب بیاد. تا اون موقع من 1000بار مردمو  زنده شدم تا دکتر اومد گفت مشکلی نداره.منم کلی خوشحال شدم.اصلا خودم برام  مهم نبود فقط نگرانیم از بابت هومن بود که اونم رفع شد دیگه کاری نداشتم. و برگشتیم خونه. شب که هومن خواب بود پاشودم یه نامه براش نوشت:سلام عشق من

هومن میخواستم یه چیزی بهت بگم عزیزم ما نمیتونیم با هم باشیم.اونروز که تو پارک حالم بد شد یادته.دکتر که جواب آزمایشو اورد گفت ایدز دارم.شب دیشب هم  که دلت درد گرفت کار من بود میخواستم بکشونمت درمونگاه که آزمایش بدی مطمئن شم که سالمی و از من نگرفته باشی که خدا رو شکر نگرفتی ازمن.هومن دلم برات تنگ میشه گلم.فقط یه خواهش ازت دارم , میخوام بری با بنفشه من همه چیز و میدونستم حالا هم چیزی که میگم کنایه نیست یه خواهش عاجزانس.هومن خواهش میکنم  این اخرین ارزو ی منه , خوشبختی تو.من رفتم تا در امان باشی عشقم.خدا حافظ فرشته ی شبای تنهاییم. دوست د ارم همیشه. نیکا

از اشکام کاغذ خیس و مچاله شده بودنامه رو با یه قلب پنبه ای که روش نوشته بودi love u توی یه باکس گذاشتم و بردم گذاشتم رو میز کنار تختش.و شبونه از خونه رفتم.ررفتم فرودگاه و یه بلیط برای ونکوور گرفتم و صبح زود پرواز کردم.اونجا چند روزی رفتم هتل تا بعد یه خونه بگیرم.تا صبح نتونستم بخوابم دلم هومنو میخواست.یهو یاد تلفونم افتادم سیمکارتمو در آوردم و شکوندمش و انداختمش توی سطل و نشستم رو تخت و زانو هامو بغل کردمو تا صبح گریه کردم.

از زبون  هومن:

صبح از خواب بیدار شدم خیلی هم گشنم بود.-:کامران دارم از گشنگی میمیرم(خدانکنه)-:من خوابم.پاشدم برم توهال که یهو جعبه ی روی پاتختی توجهمو جلب کرد.-: این چیه؟حتما بابانوئل اورده نمیدونه ما عمو نوروز داریم,ولی آخه وسط تابستون؟؟؟؟؟درشو باز کردم یه قلب خوشکل که روش نوشته بودi love u.یه نامه هم بود.........نامه هه رو خوندید دیگه دوباره نمیزارمش.......  .   به سرعت به اتاق نیکا رفتم نبود رفتم پیش کامران:کامران تو نیکا رو ندیدی؟-کنه. یه لحظه احساس کردم یه چیز عجیب تو نامه دیدم واسه همین یه دوور دیگه خوندمش.  ...... .اونروز که تو پارک حالم بد شد یادته.دکتر که جواب آزمایشو اورد گفت ایدز دارم....-:چی؟؟؟؟ایدز؟؟؟؟؟؟مگه میشه غیر ممکنه!!!! از زور گریه نمیتونستم تکون بخورم که کامران اومد.-:چیه هومن چی شده حرف بزن!منم نامه رو دادم بهش .وقتی خوند با کف دست زد به پیشونیش و گفت :وااااای... گفتن این حرفش گریمو شدت داد.اومد بغلمم کرد . گفت گریه نکن داداشی .... راستی قضیه بنفشه چیه؟-:بابا هیچی بنفشه دوست کتیه که اولین بار تو بیمارستان دیدمش  یه بار ما با این یه ملاقاتی داشتیم که از قضا نیکا مارو می بینه.همین.-:آهان ملاقات!-:آره-:راستی هومن چرا احیانا باید ازش میگرفتی که نگرفتی؟-:خب به چند دلیل:1-از یه لیوان چیز خوردیم.2-بیش از هزار بار همو بوسیدیم.3-..-:خب حالا که نگرفتی!-:من باورم نمیشه.مطمئنم ایدز نداره,حتما به خاطر اون قضیه دنبال بهونه میگشته که ترکم کنه!-:خب مگه مرض داره؟!÷س بیمارستان و درمونگاه چی؟-: نمی دونم من مطمئنم اشتباه شده.-: خب میگی چیکار کنیم؟-:پیداش کنیم.-:مگه گم شده/خب بهش زنگ بزن.من سریع گوشیو برداشتم که بهش زنگ بزنم:الو...-:the mobile set is of please try later.-:خاموشهحالا چیکار کنم ؟؟؟؟هااااان!الی.-:الو سلام  الی....مرسی.... نیکا کجاست؟....وا یعنی چی نمیدونم؟....منو سیا نکن...ا جون داداش خودتو قسم بخور مگه جون داداش من مفتیه؟....خب اگه خبری ازش گرفتی جون کامران بهم بگو....ا داداش منه به تو چه؟...خب خدافظ.-: چی شد؟-: نمیدونست.-:به مثل اینکه قضیه  جدیه !-: کامران ... فهمیدم اگه لپ تاپشو با خودش برده باشه میتونیم حکش کنیم بعد ردیابیش کنیم.-:چی بگم!از دست تو.-:بریم پیش مکس.-:کی؟-:همون مخ کامپیوتریه دیگه!کار منو تو که نیست!-:هان اونو میگی؟فهمیدم بریم.   دو ساعت بعد...مکس:خب حک شد....حالا ردیاب.هومن:بدو.-:ایناهاش بابا جای دوری نیست کافیه به مامانت اینا تلفن کنی ونکوور.تو هتل ....  .-:مرسی جبران میکنم.-:خواهش میکنم . -: کامران بدو تا دیر نشده.-:فک کنم بهتره تنها بری!-:باشه.   فردا آقا همین جا نگه دار ممنون (یعنی اومد ونکوور الانم تو تاکسی بود)داشتم به سمت دفتر هتل میدوویدم که یه  هو خوردم به یکی تو حیات.-:نیکاااا!!!!صبر کن یه لحظه تورو خدا ...برگشت -:سلامسلام برو ماهت عزیزم.-:کجا رفتی نیکا؟  چیزی نگفت.-:نیکا من باور نمیکنم الان باید بیای آزماش بدی .-:هومن  من جواب آزمایش همرامه.-:من اینو قبول ندارم بدو ببینم زود باش. و دستشو کشیدم و بردمش  آزمایش داد و نشستیم تا جوابش بیاد.همینجوری که کنارش نشسته بودم بغلش کردم و سرشو گذاشتم رو شونم. جواب رو آوردن. من رفتم گرفتمش ولی چیزی نشون نمیداد!-:نیکا بفرما دیدی !  من جواب آزمایش قبلیمو در آوردمو با جدیده همونجا بردم گذاشتم جلو یه پزشک عمومی:من کدوم قبول منم؟-: اونم شک کرد : آقای دکتر .... از همکاران منه چند لحظه صبر کنید تا باهاش تماس بگیرم..........والله نمیدونم چی بگم در هر دو مورد احتمال اشتباه کمه ول من پیشنهاد میکنم برید LA پی گیری کنید -: ممنون   برگشتیم LA  و رفتیم اونجا از مسئول اونجا سوال کردیم اون  بعد از چند لحظه مکس گفت اونر وز یه نفر دیگه هم حدودا همزمان با شما اورده بودن که آزمایش بده ولی اون نمیخواست ,روی شیشه خونش برچسب اسمشو زدمو  توی جا لوله ای که کنار مال شما بود گذاشتم  و تلفن زنگ زد رفتم که تلفونو جواب بدم احتمالا اون میدونستهخ ایدز داره و نمی خواسته کسر بفهمه برچسب ها رو جا به جا کرده ما میریم دنبالش خبرتون میکنیم. ما هم تشکر کردیمو رفتیم فرداش از اونجا زنگ زدن گفتن بریم . ما هم رفتیم یاره رو با کمک پلیس آوریم  اعتراف کرد.-:خیلی ممنون. نیکا خوبی؟-:آره میشه بریم خونه؟-:آره چرا نمیشه!بریم.رفتیم خونه نیکا نشست رو مبل و یهو زد زیر گریه...-:چطور تونست ایکارو بکنه  ؟ -:اب نداره عزیزم بی خیال حالا که همه چی حل شد.-:میدونم-:حالا برو استراحت کن.-:باشه

یه هفته بعد  (دیگه از زبون خودمه)

الی گوشی منو بده داره زنگ  میخوره   مرسی.  به اقا هومن.... چه خبر...هیچی جای شما خالیه...کی میای؟...خب منتظرم....بزار برسی بعد قرار بزار....خب باشه فردا....باشه بای.    سر قرار 

-:نیکا -:وای زهره ترک شدم -:اااااااا-:خب حالا سلام.-:سلام    خوبی؟-:آره تو خوبی؟ -:آقا آقا آقا آقا آقا آقا آقا  -:هان؟ -: آقا آقا آقا آقا آقا آقا آقا  -: بگو چی میخوا بگی؟ -:ای که سوزن وزنی بر قلب خسته   بیا زن من وشو با چشم بسته  .  -: همین باید با چشم بسته زنت بشم.  بعد چشامو بستمو گفتم  خب من چشامو بستم بیا منو بگیر. بعد  اومد بغلم کرد مححححححححکم منم  همینطور. 

یه ماه بعد روز شب عروسی(به به این جمله):

واسه عروسی من قرتر شد به طریق فیلما خودم آرایش کنم و کارامو  تو خونه بکنم.بعد هومن بیاد خونه دنبالم که بریم سالن.هومن:من میرم ماشین و دسته گلو بگیم تو هم حاضر باش.خب؟-:باشه برو عزیزم.

از زبون هومن:وقتی رفت ماشینو دسته گلو بگیرم دیدم اونطوری که میخواستم نشدهبود . کلی دادو هوار کردم و یه ساعت معطل شدم تا درستش کنه . بعد رفتم دئر خونه وچند تا بوق زدمتا نیکا بیاد ولی نیومد.با گوشیم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.نگران شدم پاشدم رفتم دیدم در بازه و خونه به هم ریخته  رفتم توی اتاق یدم نیکا غرق خون روی تخت افتاده یکی بهش چاقو زده بود5تا جای ضربه ی چاقوگریه میکردم داد میزدمبعد زنگ زدم اورژانس بعد هم از توی بیمارستان به کامران زنگ زدم:الو کامران-:چی شده هون چرا داری گریه میکنی؟!-:نیکا ...نیکا-:چی شده هومن حرف بزن!-:کشتنش-:چیییییییی؟؟یعنی چی کشتنش؟زندس؟-:آره ولی 5تا چاقو بهش زدن به نظرت زنده می مونه؟-:هومن داری هزیون میگی!کی بهش چاقو زده؟-:من چمیدونم!-:مهمونیو کنسل کنید.-:باشه ما هم میایم زود.-:باشه.-:هومن گریه نکن فقط براش دعا کن.-:باشه کامران زود بیاید-:باشه عزیزم خدافظ -:خدافظ

از زبون کامران:نمیدونستم چه طوری به مامان اینا بگم؟-:خاله خاله یه لحظه میشه بیاید!-:اومدم خاله(خاله مامان منه)-:چیه؟-:خاله الان هومن زنگ زد گفتش که...-:چی گفت؟(خودش به من گفت.چی گفت در گوش من گفت چی گفت؟پارازیت بود.خب ببخشید ادامه میدیم)-:گفت باید مهمونیو کنسل کنیم-:وا کامران چی میگی ؟ نمیشه که ؟-:آخه نیکا...-:چی شده کامران؟-:نیکا رو چاقو زدن الان بیمارستانه!-:کی این کارو کرده؟-:نمیدونم ولی میدونم هومن داره دق می کنه و بهتره تنهاش نزاریم.ما مهمونا رو یه جوری رد کردیم و تخته گاز رفتیم بیمارستان من بی صدا گریه میکردم و مامانینا  هق هق می کردن و بابا هم سعی میکرد آرامش بر قرار کنه .وقتی اومدیم هومن نشسته بود روی صندلی و شرشر اشک میریخت.مامان نیکا:چی شد هومن؟-:تو اتاق عمله.باید دعا کنیم .   توی این فرصت هومن یه دور قضیه رو برای همه  تعریف کرد.

1ساعت

2ساعت

3ساعت................7 ساعت بود توی اتق عمل بود. منم داشتم به هومن دلداری میداد.که یهو دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و گفت:خیلی متاسفم ما همه ی تلاشمونو کردیم . هومن نمیتونستم باور کنه گریه میکرد داد میزد خودشو میزد به در و دیوارمیخ واست دکتر رو خفه کنه که منو بابا گرفتیمش.بیچاره داداشم روز عروسیش عشقش مرد .هومن:نیکا کشتن .من پیداش میکنم زندگیشو داغون میکنمبا دستا ی خودم میکشمش.بعد یهو نشست روی زمینو زانوهاشو بغل کرد و زد زیر گریه اخه چطوری ممکن بود ههمون داشتیم دیوونه میشدیم بیچاره هومن.هومن یهو پاشد .-:هومن  کجا میری صبر کن ...

از زبون هومن:رفتم که برم در خونه ی امیررسیدم در خونشونمنم با کت و شلوار خونی.محکم در میزدم . اون اومد دم در با دیدن من رنگش پریدو گفت:کار من نبود....-: چی کار تو نبود؟   رفتم تو و به قصد کشت زدمش. بعد هم خودم به آمبولانس زنگ زدم و دوباره رفتم بیمارستان از قضا اونم آوردن همون بیمارستان. اون بهوش اومد و گفت که کار من بود  منم گفتم   تو عشق منو کشتی... اونم یهو تشنج کرد و گفتن خونریزی داخلی کرده و بردنش  اتاق عمل   ..اونم مرد.

از زبون کامران:هومنو بردن زندان.پلیسا شواهدی پیدا کردن که نشون میداد امیر نیکا رو به قتل رسونده.هومن هم تبرعه شد اما هون دیگه تحمل نداشت نمیخواست از تو زندان بیاد بیرونولی اوردیمش بیرون. بیچاره دادشم خیلی سختی کشید 2 سه سال نه کنسرت دادیم نه البوم.هون نیمی از موهاش سفید شد از ناراحتی.خیلی شکسته شده بود همش گریه میکرد یه بار با گریه بهش گفتم:هومن توروخدا یه  چیزی بخور داداش من .هومن نمیخوام از دستت بدم بعد بغلش کردم ساعت ها با هم گریه کردیم.

سر خاک نیکا(از زبون راوی)

هومن:دیدی تنهام گذاشتی.دیدی رفتی؟ولی حد اقل عشقت جاودانه شد و تو همیشه مث یه فرشته خوب می مونی نه ترکم میکنی , نه بهم خیانت میکنی,نه باهام دعوا میکنی.اینطوری همیشه خوبی عشق من .عشق جاودانه ی من. خیلل یسختس کشیدی  امیدوارم خوشحال باشی! -:تو هم همینطور  برگشتم ولی کسی نبود.

-:هومن...  -:نیکا   -:مطمئن باش تنهات نمیزارم...ت آخر:

 

خب بچه ها داستان هم تموم شد. امیدوارم خوب بوده باشه من از این به بعد کارمو توی وبلاگ جدیدم ادامه میدم.www.bikahoo-nemishe.blogfa.com

اونجا هم منتظر حظور گرمتون هستم این وب هم هست برای کسانی که میخوان داستانو بخونن.

تا بعد بابای   به خاطر خودتون نظر بدید و نظرتونو راجب داستان بگید

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 14:49 توسط نیکا| |

سلااااااااااااااااااااااااااااام

هوو های گل تر از گلم ...........

دلم براتون تنگ شده بود ۸گیگ

امتاحانا چطور بود؟  ۲۰؟

البته ما هممون نمره ی بیستیم

ما مث هیچ کسی نیستیم

حالااااااااااا

اول میخوام یه چیزی بگم قبل از نوشتن داستان  .توی نظرای یکی دو تا آپ قبل یه نظر ی بود که من واقعا فراموش کردم جواب دم ادوارم ببینه و ناراحت نشده باشه البته واسه گله هم اومده بود :

آقا/خانوم.......:باور کنید من هیچ منظوری ندارم یعنی ما هیچ منظوری نداریم .

این داستان ها احساس ما نیست نشوندهنه ی چیزی هم نیست  فقط یه سرگرمیه ، نه اینکه هومن بازیچه ی سرگرمیه ها! نه منظورم این نیست . امیدوارم که شما یا هومن  ناراحت نشده باشید و هم شما هم هومن  بدونید من اصلا قصد توهین به عشق ندارم مخصوصا اگه عشق هومن باشه که من غلط بکنم به عشقش توهین کنم . هونی من ایشالله که راضی باشی

من هم 14سالمه

مرسی از نظرا با اینکه امنتحان داشتین ولی خوب بود

خب حاضرید برای

داستان قسمت (یازدهم)

هیچهی نمی فهمیدم  سرم گیج میرفتنشستم رو زمین و به درخت تکیه دادم.

من:چرا هومن چرا با من این کار و کردی آخه؟هان چرا؟من دیگه چیزی بهت نگفتم!

هومن زیر اون درخته نشسته بود بنفشه هم کنارش و سرشو گذاشته بود روی شونه هومن با هم حرف میزدن.

دیگه به گریه افتاده بودم نتونستم تحمل کنم و پاشدم رفتم . توراه نزدیک بود 3 بار برم تو جدول ولی به سلامت رسیدم خونه الی هم برگشته بود.

الی:سلام تو معلوم هست کجایی؟

من:هیچی حوصلم سر رفته بود رفته بودم قدم بزنم.

-:با ماشین؟

چیزی نگفتم

الی:چیزی شده نیکا؟

-:نه نه چیزی نیست فقط یه ک خستم میرم بخوابم.

-:شام نمیخوای؟؟؟؟؟؟؟(آخه من در هیچ صورتی حاضر نیستم از شام بگذرم)

-:نه نمیخوام مرسی میلندارم

-:وااا!!!!!!!!اونشب خیلی با خودم فکر کردم گفتم :تو همه ی قصه ها همیشه سوئ تفهام بوده و دخترا با زود قضاوت کردنشون کار و خراب میکنن.من هیچ هدسی نمیزدم و  واسه همین با خودم گفتم که بهتره اصلا بروی خودم نیارم تا ببینم چی میشه.

6ماه گذشت.منم حدودا اون قضیه رو فراموش کرده بودم خیلی عاشقانه و رمانتیک بودیم  همه جا صحبت عشق ما بود خیلی به هم دلبسته بودیم دو ساعت بیشتر نمیتونستیم دوری همو تحمل کنیم.همنش با هم بودیم تا اینکه یه روز قرار شد با برو بچبریمم پیک نیک.من و الی و کامی هومی و دوستان نشسته بودیم بحث میکردیم که کجا بریم .هومن همون جایی که با هم رفته بودیمو پیشنهاد کردمنم تائیدش کردمو واسه همینم رفتیم اونجا.قرار بود یکشنبه صبح ساعت 7/30 همه بیاند در خونه ی کامی هومی ایناتا با هم حرکت کنیم

روز یکشنبه

هومن : همه هستین؟      الن: نه من نیستم!   همه خندیدند.  کامران : خب حالا مزه نریزیدبیاید بریم تا دیر نشده! و بالاخره حرکت کردیم. وقتی رسیدیم اونجا مردا شروع کردن به چادر زدن و عده ای هم مشغول درست کردن کباب شدند.هومن هم باسه اینکه از زیر کار در بره نشسته بود لب آبشار و مصلا ماهی می گرفت من رفتم بالا سرش:آقای به ظاهر محترم! آقای به ظاهر محترم! اوی هومن با توام!!!

هومن :هان؟       -:هان نه بله      -:جانم؟     -: توی این آب حلزون هم پیدا نمیشه چه برسه به ماهی پاشو برو کمک اون بی چاره ها!............الوووووو...................صدامو میشنوی؟؟؟

-:نه!    -:خب به درک.     چند قدم جلو تر درخته بود وقتی بهش رسیدم احساس کردم سرم گیج رفتو افتادم زمین

........

وقتی بیدار شدم یه نوری مستقیم تو چمام بود واسه همین دستمو گذاشتم رو صورتم.

-:من کجام؟    هومن:عزیزم تو تو بیمارستانی؟    -: چراغو خاموش کن.   بعد هومن چراغ مهتابی بالا سرمو خاموش کرد.

من:چرا؟    -:چی چرا؟     -:چرا من اینجام؟    -: حالت تو پارک بد شد و بی هوش شدی باسه همین اردیمت بیمارستان  الانم دکتر چند تا آزمایش ازت گرفتن جواباش که بیاد  میتونیم بریم. بهش لبخند زدم اونم منو محکم  بوسید   نک هومن احساس میکنم دلم برات تنگ شده!    بعد منو سفت بقل کرد-:اینم باسه این که دلتنگیت فروکش کنه.بعد یه هو گوشی هومن زنگ زد و واسه همین از اتاق رفت بیرون که یه هو دکتر با جواب های ازمایش اومد تو.  دکتر:خانوم نیکا..... ؟     من: خودمم      -: یه خبر بد براتون دارم!     -: چی ؟ چی شده؟       -:باید بگم شما ایدز دارید متاسفم!     -:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟  -:خیلی متاسفم!!!!!    و رفت. خیلی ناراحت شدم نه برای خودم  برای هومن!خیلی نگران بودم.میترسیدم از من گرفته باشه  نمی دونستم باید چی کار کنم که یه هو سررسید...

-:پپپپپپپپپپپپپخ!!!!!    -: وای هومن زهره ترک شدم.     -: دکترو دیدم  اتاق اومد بیرون جواب و نگفت؟     -:چرا    -:خب؟      -: هی   هیچیی چیزی نیست گفت فقط فشارم اقتاده بوده.   -:  اااا  کوش کجا افتاد باید پیداش کنیم اخه لنگش که پیدا نمیشه  ...    -:  با مزه اینقدر مزی نریز نمکات تموم میشه ها -:پس من برم تصویه حساب     -: برم  مرسی   یه چشمک بهم زد و رفت خیلی ناراحت بودمنمی دونستم چیکار کنم  میتر سیدم بهش بگم ولم کنه البته اینش که هم نبود بیشتر نگران سلامتیش بودم.

چند روز  گذشت تصمیم گرفتم بهش بگم. هر چی فکر می کردم میدیدم نمیتونم رو در رو باهاش حرف بزنم و بگم باسه همین....

حال کردین  اینهم زیاد  حالا این کهکمه زیا تر تر هم میشه    خب تا یکی دو هفته دیگه بابای

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 9:38 توسط نیکا| |
این آپ امتحانی است
نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 21:24 توسط نیکا| |
سلام دوستان

من تا اواسط خرداد نمیتونم بیام . باسه همین الان اومدم تا به درخواست یکی از دوستان داستان رو از اول بزارم . یه مقدار هم ادامش رو مینویسم  همه بخونید:

داستان    از اول   :

من: الی این شرک داره بد جوری رو مخم دوی ماراتون میره ها!

الی:من جای مدیر بودم اینو از تو دانشگاه اخراج میکردم اخه معلم انقدر وراج؟؟؟؟/

-: حالا ۲ دیقه سکوت اختیار کن تا من یه نقشه ی درست و حسابی بکشم.

این مکالمه ای بود که منوالی دوستم سر کلاس معلمی که به دلایل شباهت هاش به شرک اسمشو شرک گذاشته بودیم . من سر دسته ی دک کننده ی معلما بودم .اونروز هم میخواستم یه بازهی باحال سر شرک در بیارم.

زنگ بعدی شرک وارد کلاس شد و رفت نشست روی صندلی . و بعد اقدام به باز کردن در جعبه عینکش کرد. به محض باز شدن در انواع حشرات از داخلش سرازیر شدند. اونم از ترس پرید رو صندلیو هی جیغ زد. در همین لحظه مدیر سر رسید و شروع کرد به بد و بیرا گفتن به شرک چون اتفاق ها رو خیلی خوب صحنه سازی کرده بودم. شرک برگشت تا به ما یه چیزی بگه که مدیر با دیدن پشت شلوار شرک داد زد و گفت این چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟     بله ما رو صندلی جوهر ابی ریخته بودیم.

اشکان یکی از بچه مثبت ها ی کلاسمونه که معمولا وقتی از این کارا میکنیم میندازیم گردن اون چون خیلی گاگوله. اما این دعه لازم نشد.

وقتی تو حیاط دانشگاه داشتیم با بچه ها راجب اون اتفاقا حرف میزدیم یه هو امیر سر رسید.

امیر یکی از بچه های کلاس بغلیه که عاشق منه ولی من کلا از وجود پسرها روی کرهی زمین نفرت دارم.اون برام نامه های عاشقانه میفرسته زیر برف پاک کن ماشین گل میزاره و....

... یه هو امیر سررسیدو گفت که عصریبا هاش برم پارک. اومدم بزنمش کنارو راهمو باز کنم که یه هو یه فکری به ذهنم رسید......

اومدم بزنمش کنار و راهمو باز کنم که یه هو یه فکری به ذهنم رسید که بتونم برای همیشه از دستش خلاص بشم. س قبول کردم و توی یه پارک  با هم قرار گذاشتیم من هم طبق نقشه ای که کشیده بودم رفتم سراغ اشکان و یه ربع قبل از قرار با امیر باهاش همون جا قرار گذاشتم 

من رفتم سر قرارو ....

روی چمن ها با اشکان نشستیمو بستنی میل کردیم. این کارا برای این بود که امیر دک بشه و هیچ منظور دیگه ای نداشتم . اشکان هم از نقشه خبر نداشت .

سر ساعت موعود امیر سر و کلش یدا شد من از دور دیدم که داره نزدیک میشه پس فاصلمو باهاش کمتر کردم تا امیر فکر کنه...

یه چند قدم که اومد جلو مارو که دید با ناراحتی برگشت و رفت البته من این قسمتو خیلی خلاصه گفتم.

منم بعد از چند دیقه وقتی مطمئن شدم که رفته به الی یه  اس ام اس مخفیانه ارسال کردم در واقع بهش ندا دادم. اونم  طبق  نقشه بهم زنگ زدو تا برداشتم قطع کرد. منم شروع کردم به حرف زدن :الو سلام الی ...... اره همه چی خوبه........ نه ..... اونم خوبه......چیزی شده؟......  نه بگو......نه نه  من الان میام . و مثلا گوشیو قطع کردم ( اینا همش الکی بود)

من:وای خیلی معذرت میخوام یه مشکلی برام پیش اومده باید برم.

اشکان:چه مشکلی ؟

منم یه چش غره بهش رفتم اونم دیگه هیچی نگفت.

اشکان : پس .. پس فردا تو کلاس میبینمت.

من: باشه

بعد هم با پای پیاده راهی خونه شدم . وقتی از محدوده ی دید اشکان خارج شدم به الی زنگ زدم و شروع کردم به گفتن اتفاقات رخ داده. حالا باید از خیابئن رد  میشدم . من همینجوریش که میخوام از خیابون رد شم کلی فحش میخورم چه برسه با تلفون هم حرف بزنم...

وقتی به وسط خیابون رسیدم از زور خنده وایسادم و از دور یه بی ام و مشکی با سرعت خیـــــلی زیاد نزدیک میشد . من هم که ... اون ازدو کیلو متری  با هزار تا بوق زد  رو ترمز.(چه جمله ی چوله ای شد)

و در فاصله ی یه میلیمتری م وایساد. من موبایل و کیفم هر کدوم به یه طرف پرت شده بود خودم م عین  میخ کوبیده شده بودم وسط خیابون .

یه پسر جوون که خیلی اشفته به نظر میرسید با نگرانی از ماشین پیداه شد:are you ok  من: yes im fine       اون یه نفس راحت کشیدو به ماشین تکیه داد. من یه هو به خودم اومدم و صورت پسره رو دیدم و با حیرت گفتم :  اوا هومن جون شمایید؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!.............

من:اوا هومن جون شمایید؟؟؟!!!!

 هومن: شما ایرانی هستید؟؟؟

من در حالی که داشتم جنازه ی گوشیمو از روی زمین جمع میکردم گفتم :بله

بعد با هم دست دادیمو  من خودمو معرفی کردم.

هومن : وای خدا رحم کرد ترمزم نبرید  . نباید این قدر تند میومدم

من: نه این چه حرفیه من نباید عین بز میومدم وسط خیابون.

-:مث ب..... نه نه چیزه نه این چه حرفیه دور از جون ب.. نه یعنی دور از جون شما

-:

-: 

من: تنهایید؟ البته ببخشیدا فوضولیه

-: نه یعنی بله تنهام  کامرنو تو استودیو قال گذداشتم در رفتم

-: بله     -:ام چیزه شما کجا داشتید میرفتید؟      -: خونه  -: من میرسونمتون    -: نه ممنون میخوام یه کم قدم بزنم .         بالاخره هومن تونست منو راضی کنه

           تو ماشین

چند وقته که اینجا زندگی میکنید؟       -: ۲  ۳  سالی میشه . فعلا برای تحصیل اینجام ولی بعدش هم فکر نکنم که برگردم!      -: تنهایید؟     -:نه با دوست صمیمیم که از بچگی با هم بودیم  هم خونه م .

-: آهان      -: راستی کامران جون  خوبن ؟      -: بله  الان دارن با رامین دنبال من میگردن احتمالا.

...... تا برسیم خونه  با هم یه گپی زدی  و وقتی رسیدیم در خونه ی ما تا خواستم خدافظی کن هومن گفت: میتونم شمارتونو داشته باشم؟  من: برای چه کاری اونوقت      هومن :  آمممم.....  ههههم  . چیزه ...... آهان    یه وقت لازم میشه خب!    من: بله کاملا متوجم   و  شمارمو بهش دادم.  بعد هم ازش تشکر کردم و اومدم  تو خونه .

الی: معلوم هست کجایی چرا  تلفونو یه هو قطع کردی؟ چرا  اینقدر دیر اومدی؟ امیر یا  اشکان نذاشتن بیای؟     اومد بازم بگه که  گفتم  خفه میشی من حرف بزنم یا نه؟     الی: خب بنال.    من: ااوو  بیشور نشو که دیگه یه کلمه باهات حرف نمیزنم .     الی خب امر بفرمایید!!!

 بگو کیو دیدم الان؟     -: دکتر حسابی؟   رابین هود      شرک     انیشتین ؟      -: نه خیر خانوم با هوش   هومن و دیدم

الی نــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!  

من هم تمام اتفاق هارو براش گفتم .

الی:چــــــی میگــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟

من: همین که شنیدی

فرداش من و الی پای تلویزیون نشسته بودیم که یه هو گوشی من زنگ زد.  من : yah?        هومن:نیکا جون هومنم شناختی؟   من: سلام هومن جون  خوبید؟    -: مرسی به لطف شما   -: کامران جون خوبن؟     -: سلام میرسونه.   چیزه زنگ زده بودم بگم میشه یه قرار ملاقات بزاریم؟  من:باش.. نه یعنی باسه چی؟   هومن: خب همینجوری!   -: خب کی  کجا؟     -: فردا خوبه؟    -:من فردا کلاس دارم !   -: کلاستون کی تموم میشه؟میام دنبالتون؟   -:نه خب باشه باسه یه روز دیگه. -: نه خب بگید؟

-: میشه لطفا افعالی که خطاب به منه رو جمع نبندید؟-: پس شما هم جمع نبندید!   -: باشه .  -:خب  بگو دیگه؟   -: چیو ؟   -: ساعت تموم شدن کلاستو.  -: ۵/۱۲دانشگاه......  .

پس . قرارمون فردا جلو ی در دانشگاه.  -: باشه

   فردا

تو دانشگاه سرم اینقدر شلوغ بود که  یه لحظه هم از کلاس بیرون نمیرفتم.اشکان چون تو کلاس خودمون بود نمیشد کاریش کرد باید تحملش میکردیم ولی اونروز امیرو اصلا ندیدم خدا رو شکر.

دانشگاه که تموم شد جلو آیینه یه کم سر و وضع ژولیدمو درست کردم. و با ذوق و شوق از الی خدا حافظی کردم و دم  در منتظر ایستادم.تو افکارم غرق بودم که یه ماشین برام بوق زد.یه نگاه به دور و ور انداختم و ماشین هومنو کنارم دیدم . معلوم بود کارواش بوده چون داشت مث الماس برق میزد.

هومن شیشه رو داد  پایین و :سلام  بیا بالا  من:  و خواستم سوار شم که یکی صدا م کرد.برگشتم امیر بود.من:مضاحم نشو لطفا.  -:اختیار دارین من مراحمم. میبینم که با مایه دار ها میچرخی!-: به تو مربوته؟  -:آره!!!   هومن باشنیدن این حرف از ماشین پیاده شد:جنابالی؟   امیر: میبینم با مطرب ها میگردی! من:آشغال عوضی حرف دهنتو بفهم.  هومن: تو چی کاره ی این خانومی؟  -: همسر آیندش.  من: خفه شو کثافت. و یکی محکم خابوندم زیر گوشش.   و فکر کردم که چرا نقشم نگرفته؟  امیر دستشو برد بالا  . اومد بیاردش پایین که هومن دستشو گرفت.  دیگه هیشکی هیچی نگفت . امیر هم که کم آورده بود سرشو انداخت پایینو رفت و زیر لب گفت: از این کارت پشیمون میشی....  . ما هم محل ندادیم و رفتیمتو ماشین همه چیو وایه هومن گفتم.   از اتفاق به همون پارکی رفتیم که من توش دو نفرو   اوس کرده بودم. هومن:میدونی چرا ازت خواستم بیای اینجا؟   من: نه    -: میدونی دوست داشتم که با هم بیشتر آشنا بشیم.

............................(با هم آشنا شدیم  یعنی)

به سمت ماشین رفتیم تا سوار شیم بریم رستوران ناهار بخوریم که با دیدن ماشین خشکمون زد

بله دور تا دور ماشینو با یه چیز تیز خط کشیده بودند  کار امیر بود اسمش رو هم رو ماشین حک کرده بود. من از خجالت آب شدم  بیچاره هومن

ماشینو یه راست بردیم نقاشی    صاف کاری. خودمون هم در بست گرفتیم رفتیم رستوران.

                توی رستوران

هومن:چرا ساکتی؟   من: آخه خیلی بد شد. ماشینتون ....     هومن:بابا بیخیال  مهم نیست.   من:نشونش میدم . بهش میفهمونم با کی  طرفه....     هومن: ول کن   اون فقط یه بیمار روانیه نوع سومه که باید مدتی جعبی دسمال کاغذی و در نمک دونو  یه سوم سیم تلفن و عدسی دوربین گوشی بخوره(یعنی اینا دارو بود که هومن برا امیر تجویز کرد)    من:

بعدش من خواستم برم خونه که...... هومن:باید بیای خونه ی ما . -:نه دیگه الی هم تنهاست بعدم زشته دیگه آخه!  هومن:نه اصلا. الان پیاذه میریم ماشینو از صاف کاری میگیریم  بعد میریم در خونتون دنبال الی بعد هم حرکت به سوی مقصد اصلی.    -:مقصد اصلی کجاس؟   -: خونه ما دیگه!!!    -: آهان

زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ.................

ما رسیده بودیم در خونه ی ما و من هم باسه  اذیت کردن الی دستمو از رو زنگ برنمیداشتم

من از اونجایی که خوب میشناختمش میدونستم عکس العملش چیه . اون در این مواقع خودش میاد دم درتا منو اذیت کنه . منم تا اومد در رفتم و هومن جلو ی در مونده بود. تو راه که میومد کلی فحش داد بعدش در واز شد و یه هو یه سطل آب به جای ی اینکه رو سر من خالی بشه رو سر هومن بد بخت خالی شد . بیچاره اونروز چه قدر بد اورده بودهمش هم تقصیر من بود .

من اونور قش کرده بودم از خنده الی داشت از خجالت آب میشد هومن هم.....من رو زمین ولو شده بودم.الی یه نگاه بهم کرد که گفتم اشهد الله  خدا یا  گناهان منو ببخش که الان سقطم میکنه. اینو گفتمو ده بدو   فرار

.........................  این قضیه گذشت ولی باید میزفتیم تو خونه چون هومن که نمیتونست با اون وضع بره تو خیابون! اومدیم تو ـ هومن رفت حموم   من لباساشو اتو کردم که خشک بشه الی هم  داشت سر من قر میزد که آبرومو بردی و  از این حرفا. منم  اینگار تو یه عالم دیگه بودم  انگار نه انگار

بلاخره بعد  از دو ساعت  راهی خونه ی اونا شدیم .

خونه ی ونا با خونه ی ما خیلی فاصله داشت واسه همین یه ساعت هم تو راه بودیم.تا لاخره  رسیدیم.

هومن:  ا     ا    ......     کلیدم کو؟؟؟؟؟؟    من:میخواستم لباستو اتو کنم از تو جیبت در آوردم بعد یادم رفت دوباره بزارمش سر            جاش      از سر اون دو تا دود بلند شد.   من: خب مگه کامران خونه نیست؟      هومن: نــــــــــــه     من:  

 ده بار سر تا ته کوچه رو دنبالم کردن آخه  اونروز خیلی گند زده بودم .    تا بلاخره خسته  شدن و سه تا یی در خونه نشستیم  تا کامران بیاد.

من: هومن یه سوال؟       هومن:هممممم؟      من:تو از تکنولوژی عقبی؟    -:نه. چرا؟     -:خب به کامران زنگ بزن بگو زود بیاد خونه   الی:راس میگه     من:بازم به عقل خودم.   یه هو دوتاشون برگشتن به سمت من و فقط مونده بود هومن منو بزنه      هومن و الی:

من:خب ببخشید   هومن:الو ........درد .کجایی.......کاران میکشمت من کیم؟ هومنم  اااااااااااااااااااااااا ..........خنگ . یادم باشه ببرمت دکتر مغز و اعصاب چون  آلزایمر داری دادشی. ولی پول ویزیتشو خودت میدی............. اوووووووو بهبرادر کوچیکتر ت احترام بزار....... خب میگم اگه بزاری.........کی میای خونه؟.............چون کیلید ندارم....داستانش طولانیه بعدا میگم برات............ خب ما پشت دریم............ما یعنی من و نیکا و الی................خودتو برسون ....خدافظ   من و الی:     من:خب بریم تو ماشین لااقل خب پختیم.    هومن:اینو راس میگه .

آقا  هیچی نشستیم تا کامران اومد درو وا کرد رفتیم  تو.

ولی چشمتون روز بد نبینه وارد خونه که شدیم منو الی مردیم از خنده و هومن و کامران سرخ شدن البته اشاره کنم که هومن از خجالت و کامران از عصبانیت............

ولی چشمتون روز بد نبینهمنو  الی مردیم  از خندهو کامران و هومن سرخ شدن البته اشاره کنم که هومن از خجالت و کامران از عصبانیت. من با خنده گفتم : هومن بیا به آقای احمدی نژاد معرفیت کنم .   هومن:چرا؟!    -: آخه از بمب هسته ای هم قوی تر عمل میکنی

کامران:واقعا ببخشید من دیروز خونه نبودم که این وضع و ببینم وگرنه....  آخه هومن چرا خونه رو همچین کردی من تازه خونه رو مرتب کرده بودم!!!هومن : خوب کردم  -: هومن میکشمت

حالا ندو کی بدو  این دو تا هم که ورزشکار عین برق میدوییدنو اوضاع خونه ر بد تر میکردن

من:بابا کامران جون عب نداره  شما به بزرگیتون ببخشید.....هومن  خب یه کله بگو غلط کردم و تموم! آخ کامران جون بیخیال ...هومن بــپــااااااا!!!!!!!!!!!!!!

یه لباس افتاد بود رو سنگا هومن حواسش نبود با  کمر اومد زمین....    کامران هم دو قدم عقب تر تعادشو از دست داد افتاد رو هومن بدبخت...

منو الی که از خنده مرده بودیم ولی یهو دیدیم نه انگار این دو تا مردن! دوییریم به طرفشون

هومن که از حال رفته بود کامران  هم نای تکون خوردن  نداشت.چند بار کامران و تکون دادم پا نشد٬ پس با کمک الی از رو هومن  هلش دادیم پایین

بمیرم هومن خورد شده بود . من: الی تو  برو ببین کامران چی شد تا من به هومن برسم.   -باشه

من : هومن   ؟     هومن؟؟؟؟؟  خوبی؟؟؟                                         کمکم داشتم نگران میشدم!!!

سریع  یه لیوان آب اوردم پاشیدم تو صورتش.   هومن:آ...  آیی.... آخخ...    هومن با صدای ضعیفی ناله میکرد     من : هومن  خوبی عزیزم؟؟؟!!!   هومن: آ.. ک..کم...کمر ..م آخخخخخ.......

آروم سرشو بلند کردمو  کوسن مبلو گذاشتم زیر سرش.   من: چند دیقه دراز بکش ٬ حالت که بهتر شد تونستی راه بری اونوقت پاشو. هومن: آخخ...باشه

من:الی بیا کمک   چند دیقه گذشته بود حالا داشتیم هومنو بلند میکردیم که ببریمش بخابه رو کاناپه.بالاخره موفق شدیم . بیچاره نمیتونست راه بره از درد! من: هومن ٬عزیزم بچرخ.  هومن:چرا -:  -: خب  هومن که چرخید ٬بلوزشو زدم بالا ................

کمرش سر تا سر کبود شده بود   الی رفت کیسه یخ آورد گذاشتم رو کمرش. بیچاره هومن خیلی درد کشید ٬بچـّمک اشکش دراومد

خلاصه هومن اونروز خیلی بد اورد من اون شب پیشش موندم که مواظبش باشم آخه با کامران قهر کرده .کامران:هومن؟؟؟داداشی؟؟؟  منو نگاه کن یه لحظه جون داداش!

هومن روشو بهسمت کامران برگردوند. کامران:ببخشد  دیگه .! خب داداشی تقصیر خودت بود اگه اونجارو بلبشو نکرده بودی و لباسا رو روزمین ولو نکرده بودی  پات لیز نمیخورد. من هم بی تقصیر  نبودم ولی مقصر اصلی خودت بودی داداش گلم . من که بد تورو نمیخوم!من دوست دارم الان تو نمیدونی من چه حالیم الان تو اینجوری بهم نگاه میکنی!!!!!!

بلاخره بقض کامران شکسته شدو آروم شروع به گریه کردن کرد. من هم از دور شاهد این اتفاق باشکوه بودم.

هومن:آره تقصیر من بود حالا ه تاوانشو دارم پس میدم ولی چرا  اینقدر زیاد.....

و بی مهابا شروع به گریستن کرد و خودشو انداخت تو بقل کامرانو با هم گریه کردن(اصل حسّه٬خیلی رمانتیکه)

من: ا ا ا ا!!!پسر های بزرگ!؟ آخه مردا که گریه نمیکننبلند شید بیاید ناهار .

کامران:بیا داداشی گلم فسنجون داریما

هومن:جدییییییییی؟؟؟؟؟؟

من:دسپخت کامران جون.

هومن:تو پختی؟

کامران:آره

هومن: مرسی داداش گلم

و لپ کامرانو محکم بوسید

من:غذا سرد شد...

کامران و هومن:اومدیم

  ...

من که میخواستم برم  مگه هومن میذاشت ! فقط دو ساعت دنبال ش کردم(ولی آروم)تا کیلیدو ازش بگیرم.در و قفل کرده بود نمیزاشت من برم...

من: هومن یواش دوباره میخوری زمینا

هومن:

من وایسادم و گفتم باشه بابا نمیرم،فقط تو ندو میترسم بخوری زمین.

آروم آروم سرعتشو کم کردو گفت:زمین منو نخوره!من زمینو نمیخورم

ظهر وقتی خواب بود کیلیدو ازش کش رفتمو یه نامه ی معذزت خواهیو خدافظی براش گذاشتمو قبل از رفتن...

کامران:خیلی زحمت کشیدید این هومن هم با این کاراش...

من:نه خواهش میکنم این چه حرفیه خیلی بهتون زحمت دادم...خدافظ به امید دیدار...

کامران: به سلامت... به الی جون سلام منو برسونید

-:حتما"

شب تو خونه به الی گفتم کامران سلام رسوند فک کنم....

همون موقع گوشیم زنگ زد

من:هومنه   الو سلام عزیزم خوبی......چرا داری گریه میکنی چیزی شده؟.......من؟؟؟؟؟.....بمیرم حالا مگه مردم که همچین میکنی؟..........خب ببخشید چرا میزنی؟؟؟...... چشم از این  به بعد ججزه میگیرم.....آخه من که همین امروز اونجا بودم!......بیرون؟.....باسه چی؟.......نه دیگه.....خب باشه چرا جون خودتو قسم میخوری لاقل جون منو قسم بوخور.......باشه باشه غلط کردم......هر ساعتی شما بگید.......باشه نزن خودم میگم خب ،،،،،۵/۷ خوبه؟......باش هپس میبینمت.......بای

الی:چیه چی یگه؟  من:آخی بمیرم خیلی ناراحت شده بود  یواشکی رفتم.

-:وا چه لوسمرد گنده!

-:آخی خب دوسم داره   آهان اینو داشتم میگفتم ،کامران مشکوک میزنه انگار اونم همچین ازت بدش نمیاد

-:مسخره... برو بابا روانی  -: نه به جون هومن نه به جون کامران نه به جون خودم نه به جون خودت راس میگم

-:باشه بابا باور کردم تو هم برو دیرت نشه.   -: راس میگی پس من برم کارامو بکنم...

    من:خوبم؟  الی:عالی برو خوش بگزره 

-:مرسی گلم    بای

     ...

هومن:پــــــــــخ!!!!!!!

من:آآآآآآآآ                 دیوونه نمیگی زحره ترک شدم؟؟؟؟؟

-:ببخشید...آهان راستی،سلام   -:سلام به رو ماهت  بهتری؟  -: آره مگه میشه تو پیشم باشی و بهتر نشم؟!

-:خب به سلامتی

-:میدونی نیکا، من واسه این گفتم بیای این جا تا  یه چیزی بهت بگم.تو این چند روز که باهم آشنا شدیم نه تو پارک نه تو خونه نه تو ماشین  نشد بهت بگم آخه  میدونی.....و حالا دیگه میخوام بگم.

-: خب بگو عزیزم من گوش میدم        منتظرم!

-:ببین  از اون روزی  که  نزدیک بود من بزنم بهت  میدوی وقتی دیدمت یه حس عجیبی بهم دس داد... دستپاچه شده بودم، یا توی خونه چه قدر مهربون...چه قدر مواظب من بودی ، میدونی خیلی ماهی....دوست دارم

منکه داشتن تو دلم قند آب میکردن،قلبم داشت تند تند میزد.

هومن:میخواستم..... من ..چیزه ....با من ازدواج میکنی؟

تو اون لحظه یه لحظه حال خودمو نفهمیدم،انگار سر از پا نمیشناختم...هومن هم چهرش اینقدر ناز و بانمک معصوم شده بود که خدا میدونه ،محو نگاهش شده بودم...که بعد از لحظاتی به خودم اومدم...

هومن چشاشو گرد کرد انگار منتظر جواب من بود!

من:م.. من باید فکر کنم ...باید از.. خونوادم بپرسم ..من...یه کم وقت میخوم!       خیلی حول شده بودم

هومن :هر چی دوست داری فکر کن

-:

-:خب حالا بریم رستوران چون هر چی خورده بودم با اون همه استرس به باد رفت

-:باشه بریم

توی رستوران هومن کلی شوخی کرد  کلی از آینده گفت و اونو پیشبینی کرد  کلی برنامه ردیف کرد،انگارسعی میکرد دل منو بدست بیره  یا شاید هم میخاست نظر خودمو از زیر زبونم بکشه بیرون  منم هیچی نگفتم.

من بعد ا ز یکماه فکر کو مشورت کردن تصمیم خودمو گرفتم...

در اولین فرصت به هومن زنگ زدم:سلام جیگرم........من خوبم تو خوبی هومنی؟........الهی قربونت بشم عزیزم.......میتونی امروز بیای پارک کارت دارم...... باشه پس ساعت ۷منتظرم.......خدافظ هومنی من.

   تو پارک :

من : هومن من خیلی فکر کردم و با خیلیا مشورت کردم .ازخونوادم کسی مخالفت نکرد  به هر حال جواب من ..........

........نه هست.

  هومن که داشت از گریه منفجر میشد با بقض کفت:آخه چرا؟

من:هومن ما برای همدیگه ساخته نشدیم ما به درد هم همیخوریم خیلی با هم فرق داریم ،لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاس.اونهمه دختر اونور دارن برات پرپر میزنن ا.نوقت تو به این راحتی از همشون میگزری؟ من...      حرفمو قطع کردو با گریه و عصبانیت گفت:مگه من نمیتونم برای خودم زندگی کنم ؟یعنی من باید خودمو قربانی اونا کنم؟پس من چی؟من نباید یه زندی خوب و برای خود م عشقی داشته باشم که خودم انتخابش کردم؟

من:هومن من احساس تورو درک میکنم ولی من چه جوری میتونم تو چشم اونهمه طرفدار نگاه کنم؟

هومن با خشم داد زد:پس زندگی من چی؟من هم برای خودم یه زندگی شخصی دارم که  خودم راجبش تصمیم میگیرم.چرا داری منو قربانی اونا میکنی؟

من:هومن من تصمیم خودو گرفتم       دیگه به گریه  افتاده بودم

هومن : نیکا بگو که داری سر به سرم میزاری؟بگوووووووووووو

من:نه هومن  عین حقیقته.  هومن فکر نکنی دوستت ندارم! هومن من تورو میپرستم و تا آخرین نفس عاشقت میمونم ولی....   دوباره حرفمو قطع کرد:ولی زندگی و احساسات من برت مهم نیست و فقط به فکر خودت و امسال خودتی. ...     و پاشد و تند تند راه میرفت.من پشت سرش میدویدم ولی بهش نمی رسیدم

من: هومن  توروخدا  صبر کن  جون کامی  یه دیقه وایسا

هومن وایسادو با خشم برگشت به طرفم:چیه دیگه چی میخای از جونه من زندگیمو ازم گرفتی بست نیست؟

من: هومن من نمیگم رابتمونو قطع کنیم ، میگم نمیتونیم با هم ازدواج کنیم!ولی میتونیم دوستی سالممون رو تا ابد حفظ کنیم  مث یه دوست  نه دوست دخترو دوست پسر!

هومن:ببین من پسرم تو دختر به هر نوع دوستی بین دوجنس مخالف میگن دوست پسر و دوست دختر  چون تو دختری من پسر  دیگه اینکه مابا  همدیگو از چه نظر دوستیمش  مهم نیست

 یه هو گوشی هومن زنگ زد:چی میگی تو؟(شماره ی کتی بود) .....شما؟.......چی شده ؟........

بیمارستان؟چی شده؟خواهرم چش شده؟..........باشه من خودمو میرسونم .

من:کی بود؟   هومن:یه دوستای کتی  بود گفت حالش بد شده بردنش بیمارستان من باید برم.

من:اسمشو نگفت؟    هومن : چرا گفت،اسمش بنفشه بود. میای؟

من:آره عزیزم بریم

رفتیم سوار ماشین شدیمو رفتیم به طرف بیمارستان .

تو بیمارستان

هومن:کوشش خواهرم کوش؟

که یهو یه دختر اومد نزدیک

دختره:اقا هومن کتی اونجاس .چیزی نیست نگران نباشید فقط یه مصمومیت غذایی بود  دکتر معدشو شست و شو دادو گفت سرمش که تموم بشه میتونه بره خونه.

هومن:اوووووووووف. وای سکته کردم....

من:خدا نکنه عزیم . بیا بشین اینجا تا سرمش تموم شه ببریمش.

-:اوهوم

من:من میرم یه چیزی بگیرم بخورم چیزی مخوری؟

-:نه مرسی

هومن به دختره گفت:شما میتونید برید ما پیشش هستیم.

-:نه میمونم

-:راستی.... اسمتونو فراموش کردم!

-:بنفشه ام

-:مرسی که پیش کتی موندی.

-خواهش میکنم کتی بهترین دوست منه

من از راه رسیدم ولی دست خای

هومن:وا پس چرا دست خالی برگشتی؟چیزی نگرفتی؟

من:چرا ولی اینقدر گشنم بود که توراه تمومش کردم

-:نمردیمو یکی شیکمو تر از خودمونم دیدیم!!!!

-:هوووووووووومن

بعدش کتی هم مرخص شد  بنفشه هم رفتو ما هم رفتیم خونه تاکتیو بزاریم.

من:خب هومن من دیگه میرم

-:بیشین بینیم با میرسونمت

-:اصتقفرالله (مطمعنم که غلط و غولوطه ولی شما ببخشید)

منم نشستم ولی یه کم که گزشت فهمیدم هومن به طرف خونه نمیره تا اینکه رسیدیم کوهستان...

من:وا هومن مگه من لرم که تو کوهستان زدگی کنم چرا اومدیم اینجا؟؟؟؟؟؟

-:چون که میخوایم دوکلمه حرف حساب باهم بزنیم

-: هومن خواهشا شروع نکن

-:نیکا به جون کامی اگه دوباره اون دلیلای مسخره رو بگی و بگی باهبت ازدواج نمیکنم  دیگه تا آخر عمرم نمیخونم تاا طرفداری هم نباشه که تو بخوای تو چشاش نگاه کنی.

صداش میلرزید

-: آخه من به تو چی بگم؟!

-: تونمیخواد چیزی بگی من میگم،دیگه خسته شده از حرفا و طعنه های مردم ، خسته شدم از اینکه فنا هرجا ما رو دیدن گفتن :چرا دوست دخترت همچینه چرا دوست دخترت همچونه؟ دیگه خسته شدم به خدا دیگه میخوام به خاطر خودم زندگی کنم !میخوام عاشق کسی باشم که عاشقم باشه .نیکا اگه این  کارو با من بکنی حس میکنم من مال خودم نیستم  همش باید مث یه بازیگر باشم  توروخدا نیکا...

دیگه حق حق امانش نداد     هوای کوهستان هم بارونی شد

-:هومن خواهش میکنم گریه نکن من طاغت دیدن اشکاتو ندارم عشق من

هینجور که حرف میزدم آروم آروم میرفتم جلو تر ترفش  اون به ماشین تکیه داده بود.وقتی رسیدم بهش با تمام وجون تنشو در آغوش گرفتم و پا به پاش کریه کردم زیر بارون

من:باشه عزیزم باشه الهی قربونت برم . هرچی تو بگی فقط کریه نکن جون نیکا.

هومن:نیکا عاشقتم     عاشقم باش

-: هومنم این چه حرفیه عزیزم من عاشقت بودمو هستمو تا آخر عمر عاشقت میمونم.

بعدش که آرومتر شدیم سوار ماشین شدیمو رفتیم تو یه پارک بیرون شهر

من: هومن اینجا چه قدر قشنگه تا حالا نیومده بودم

هومن:تازه هنوز به جا های قشنگش نرسیدیم!

-:اآ وو

یه عالمه راه رفتیم  تا یه هم یه آبشار نسبتا بزرگ سر راهمون سبز شد با یه درخت خیلی بزرگ که شاخه هاش مث فواره بود.

من: وااااااااااااااای هومن  اینجا بهشته!!!!!

-:ما اینیم

رفتیم زیر درخته نشستیم و هومن آهنگ درخت از  ابی رو برام خوند.

من:شیطون از کجا میدونستی این آهنگو خیلی دوست دارم؟(آخه واقعا خیلی دوسش دارم)

هومن:خب دیگه

من پاشدم رفتم  کنار آبشار وایسادم

من: وای هومن ،آبشار چه صدای دل نشینی داره نه؟

ولی جوابی نیومد  برگشتم  ولی کسی نبود!

من:هووومن...

که یه هم یکی محکم هولم داد تو آب منم یه جیغ بنفش کشیدم

سرمو که از تو آب آوردم بیرون دیدم هومن افتاده روزمین و دلشو گرفته و داره میخنده

من: هووووووووومن میکشمت

با اینکه  صدامو میشنید ولی از زور خنده نمیتونس بلند شه.من ه یه عالمه آب پاشیدم بهش و از آب اومدم بیرون  هومن داشت گوشه ی لباسشو میچلوند کو هولش دادم تو آب بعدشم کلی دنباله هم کردیم و بعدش رفتیم دوباره زیر درخت نشستیم .

هومن: نیکا نگا میوه داره ولی اینکه چه میوه ایه خدا میدونه بیا یکیشو بچینیم ببینیم چیه؟  

-: ما نه! اگه خیلی مایلی میتونی بچیبنی ببینی چیه.

-:نه دیگه ببین یه دست که صدا نداره بیا من قلاب میگیرم تو برو بالا چند تا بچین  بنداز پایین بعد من دوباره میارمت پایین

-:از دست تو آخر خودمو میکشم

آقا رفتم بالا چندتا چیدمو انداختم هومن هم نشسته بود

-: هووومن ،منو بیار پایین ........  الو کری    میگم منو بیار پایین....

نه انگار خودشو زده بود به نشنیدن . منم لجم درومد یه دونه میوه کندم با تمام زورم از اون بالا کوبوندم تو سرش....

هومن: آآآآآآآآآآآآآآآیییییی       تو ادب نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم بهش زبون در اوردم و گفتم:دماغ سوخته  عمرا دستت بهم برسه.

-:تو هم عمرا بدون کمک من بتونی بیای پایین.

 ولی من از اون طرف درخت اومدم پایینو شروع کردم به دوویدن  اونم پشت سرم تا دم ماشین دوویدیم ولی دیگه بیخیال شدیمو گرفتیم عین بچه آدم  نشستیم تو ماشین .هومن هم منو رسوند دم در خونمونو قبل از این که پیاده بشم  اومد درو برام باز کرد.

من: مرسی عزیزم زحمت کشیدی...

هومن: نه بابا این حرفا چیه ما مخلص شماییم

-:خوبه خوبه حالا نمیخواد مزه بریزی   خدافظ

-:خدافظ من داشتم میرفتم که یه هم نا قافل دستمو کشید و منم چون حوام نبود غیر ارادی افتادم تو بغلش،اونم آروم منو بوسید.

نمیدونم چه قدر وقت تو اون حال بودیم و بعد از دقایقی من از آغوشش بیرون اومدمو رفتم ...

ادامه ی داستان(قسمت۱۰):

دو سه هفته گذشته بود و من تا جایی که میشد سعی میکردم کاری کنم که هومن دوباره حرف اون روزه پیش نکشه و تا وقتی کار به جاهای باریک نکشیده بود کاریش نداشتم.اگر هم اون بحثو پیش میکشید بهش میگفتم حالا فعلا نه به داره نه ب ه باره حالا  تا بعد...

تا اینکه یه روز از دانشگاه که اومدم خیلی خسته بودم.یه کم خوابیدم و وقتی پاشدم الی نبود منم حوصلم سر رفت گفتم یه زنگ به هومن بزنم ببینم چی کار میکنه و لی گوشیش خاموش بود.

واسه همین پاشدم رفتم از خونه بیرون. کلی فکر کردمو بالاخره به این نتیجه رسیدم که برم اون پارکه بیرون شهر.

ماشینئ پارک کردم و رفتم.

دوباره شماره هومنو گرفتم:آخه این پسر چرا گوشیشو خاموش کرده؟

یه کم نگران شدم واسه همین به کامران زنگ زدم.

کامران:سلام نیکا جون شمایی؟(شمارمو شناخته بود)

من:سلام کامران جون آره خودمم. خوبی؟

-:مرسی الی جون خوبه؟

-:آره سلام میرسونه ... چیزه از هومن خبر نداری؟گوشیش خاموشه

-:نه.وقتی داشت میرفت بیرون نگفت کجا  میره!

-: مرسی عزیزم ببخشید مزاحمت شدم.

-:نه خواهش میکنم این چه حرفیه؟

-:کاری نداری؟

-:نه خدافظ

-:خدافظ

بعد قطع کردم

من:یعنی این پسر کجاس؟

رفتم و رفتم تا به آبشاره رسیدمو با دیدن چیزی که دیدم خشکم زد سریع رفتم پشت یه درخت قایم شدم...

خب دوستان عزیز این هم از این قسمت

راستی از نظراتتون خیلی خیلی ممنونم  این دفعه هم نظر یادتون بمونه به خاطر کامران و هومن نظر بدید!

دلم براتون تنگ میشه

تا بعد        بابای

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 16:6 توسط نیکا| |
سلااااااااااااااااااااااااااام

سلام به همه ی شما دوستان  عزیزززززززز

عیدتون مباررررررررررک

دلم براتون خیییییلیییییییییییییی  تنگ شده بود  ولی عوزش........

.

.

.

.

رفتم کنسرررررررررررررررررررررت

وای جاتون خالی بود اینقدر خوش گذذذذذذذذذذذذشت من بین ردیف اول و دوم بودم

هومن کلللللللللی برام  دست تکون  داد   منم  کللللللللللی براش بوس فرستادم

ولی بچه ها شب قبلش که کنسرت معین و اندی و آرش و سپیده بود......دوربینمونو زدن

هر چی عکس گرفته بودیم  هرچی  فیلم گرفته بودیم         پر     

اونوقت واسه کنسرت کامران و هومن دوربین  نداشتیم  فیلمبرداری هم نمیزاشتن ببریم  ولی مامان دوستم فیلم گرفته اگه تونستم ازش که گرفتم براتون باسه دانلود میزارم

ولی محشر بوداااااااااااااااااااااا    هومنی لاقر شده بود  البته   یهههههه کم

ولی همونشم خیلیه

اقا یه چیز جالب کامران گفت مریم حیدرز اده اونجاست و دوست دارم خیلی زیادو بهش تقدیم کردن  اونوقت وسطاش هی کامران میفت  مررییم

خیلی رمانتیک بود

خب بگزریم از نظراتتون توی آپ قبلیه ممنونم   . انتظار هم نداشتم زیاد بشه به کسی هم خبر ندادم آخه هم کم بود هم چیز مهمی توش نبود ولی آپ قبلیه سنگ تموم گزاشتید

راستی بچه ها یه مژده براتون دارم  من تابسون وبلاگ دوممو افتتاح میکنم  با یه داستان جدید

خب بریم سر داستان

قسمت نهم داستان:

من:اسمشو نگفت؟     هومن:چرا گفت،اسمش بنفشه بود.میای؟

من:آره عزیزم بریم

رفتیم سوار ماشین شدیمو رفتیم به طرف بیمارستان .

تو بیمارستان

هومن:کوشش خواهرم کوش؟

که یهو یه دختر اومد نزدیک

دختره:اقا هومن کتی اونجاس .چیزی نیست نگران نباشید فقط یه مصمومیت غذایی بود  دکتر معدشو شست و شو دادو گفت سرمش که تموم بشه میتونه بره خونه.

هومن:اوووووووووف. وای سکته کردم....

من:خدا نکنه عزیم . بیا بشین اینجا تا سرمش تموم شه ببریمش.

-:اوهوم

من:من میرم یه چیزی بگیرم بخورم چیزی مخوری؟

-:نه مرسی

هومن به دختره گفت:شما میتونید برید ما پیشش هستیم.

-:نه میمونم

-:راستی.... اسمتونو فراموش کردم!

-:بنفشه ام

-:مرسی که پیش کتی موندی.

-خواهش میکنم کتی بهترین دوست منه

من از راه رسیدم ولی دست خای

هومن:وا پس چرا دست خالی برگشتی؟چیزی نگرفتی؟

من:چرا ولی اینقدر گشنم بود که توراه تمومش کردم

-:نمردیمو یکی شیکمو تر از خودمونم دیدیم!!!!

-:هوووووووووومن

بعدش کتی هم مرخص شد  بنفشه هم رفتو ما هم رفتیم خونه تاکتیو بزاریم.

من:خب هومن من دیگه میرم

-:بیشین بینیم با میرسونمت

-:اصتقفرالله (مطمعنم که غلط و غولوطه ولی شما ببخشید)

منم نشستم ولی یه کم که گزشت فهمیدم هومن به طرف خونه نمیره تا اینکه رسیدیم کوهستان...

من:وا هومن مگه من لرم که تو کوهستان زدگی کنم چرا اومدیم اینجا؟؟؟؟؟؟

-:چون که میخوایم دوکلمه حرف حساب باهم بزنیم

-: هومن خواهشا شروع نکن

-:نیکا به جون کامی اگه دوباره اون دلیلای مسخره رو بگی و بگی باهبت ازدواج نمیکنم  دیگه تا آخر عمرم نمیخونم تاا طرفداری هم نباشه که تو بخوای تو چشاش نگاه کنی.

صداش میلرزید

-: آخه من به تو چی بگم؟!

-: تونمیخواد چیزی بگی من میگم،دیگه خسته شده از حرفا و طعنه های مردم ، خسته شدم از اینکه فنا هرجا ما رو دیدن گفتن :چرا دوست دخترت همچینه چرا دوست دخترت همچونه؟ دیگه خسته شدم به خدا دیگه میخوام به خاطر خودم زندگی کنم !میخوام عاشق کسی باشم که عاشقم باشه .نیکا اگه این  کارو با من بکنی حس میکنم من مال خودم نیستم  همش باید مث یه بازیگر باشم  توروخدا نیکا...

دیگه حق حق امانش نداد     هوای کوهستان هم بارونی شد

-:هومن خواهش میکنم گریه نکن من طاغت دیدن اشکاتو ندارم عشق من

هینجور که حرف میزدم آروم آروم میرفتم جلو تر ترفش  اون به ماشین تکیه داده بود.وقتی رسیدم بهش با تمام وجون تنشو در آغوش گرفتم و پا به پاش کریه کردم زیر بارون

من:باشه عزیزم باشه الهی قربونت برم . هرچی تو بگی فقط کریه نکن جون نیکا.

هومن:نیکا عاشقتم     عاشقم باش

-: هومنم این چه حرفیه عزیزم من عاشقت بودمو هستمو تا آخر عمر عاشقت میمونم.

بعدش که آرومتر شدیم سوار ماشین شدیمو رفتیم تو یه پارک بیرون شهر

من: هومن اینجا چه قدر قشنگه تا حالا نیومده بودم

هومن:تازه هنوز به جا های قشنگش نرسیدیم!

-:اآ وو

یه عالمه راه رفتیم  تا یه هم یه آبشار نسبتا بزرگ سر راهمون سبز شد با یه درخت خیلی بزرگ که شاخه هاش مث فواره بود.

من: وااااااااااااااای هومن  اینجا بهشته!!!!!

-:ما اینیم

رفتیم زیر درخته نشستیم و هومن آهنگ درخت از  ابی رو برام خوند.

من:شیطون از کجا میدونستی این آهنگو خیلی دوست دارم؟(آخه واقعا خیلی دوسش دارم)

هومن:خب دیگه

من پاشدم رفتم  کنار آبشار وایسادم

من: وای هومن ،آبشار چه صدای دل نشینی داره نه؟

ولی جوابی نیومد  برگشتم  ولی کسی نبود!

من:هووومن...

که یه هم یکی محکم هولم داد تو آب منم یه جیغ بنفش کشیدم

سرمو که از تو آب آوردم بیرون دیدم هومن افتاده روزمین و دلشو گرفته و داره میخنده

من: هووووووووومن میکشمت

با اینکه  صدامو میشنید ولی از زور خنده نمیتونس بلند شه.من ه یه عالمه آب پاشیدم بهش و از آب اومدم بیرون  هومن داشت گوشه ی لباسشو میچلوند کو هولش دادم تو آب بعدشم کلی دنباله هم کردیم و بعدش رفتیم دوباره زیر درخت نشستیم .

هومن: نیکا نگا میوه داره ولی اینکه چه میوه ایه خدا میدونه بیا یکیشو بچینیم ببینیم چیه؟  

-: ما نه! اگه خیلی مایلی میتونی بچیبنی ببینی چیه.

-:نه دیگه ببین یه دست که صدا نداره بیا من قلاب میگیرم تو برو بالا چند تا بچین  بنداز پایین بعد من دوباره میارمت پایین

-:از دست تو آخر خودمو میکشم

آقا رفتم بالا چندتا چیدمو انداختم هومن هم نشسته بود

-: هووومن ،منو بیار پایین ........  الو کری    میگم منو بیار پایین....

نه انگار خودشو زده بود به نشنیدن . منم لجم درومد یه دونه میوه کندم با تمام زورم از اون بالا کوبوندم تو سرش....

هومن: آآآآآآآآآآآآآآآیییییی       تو ادب نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم بهش زبون در اوردم و گفتم:دماغ سوخته  عمرا دستت بهم برسه.

-:تو هم عمرا بدون کمک من بتونی بیای پایین.

 ولی من از اون طرف درخت اومدم پایینو شروع کردم به دوویدن  اونم پشت سرم تا دم ماشین دوویدیم ولی دیگه بیخیال شدیمو گرفتیم عین بچه آدم  نشستیم تو ماشین .هومن هم منو رسوند دم در خونمونو قبل از این که پیاده بشم  اومد درو برام باز کرد.

من: مرسی عزیزم زحمت کشیدی...

هومن: نه بابا این حرفا چیه ما مخلص شماییم

-:خوبه خوبه حالا نمیخواد مزه بریزی   خدافظ

-:خدافظ من داشتم میرفتم که یه هم نا قافل دستمو کشید و منم چون حوام نبود غیر ارادی افتادم تو بغلش،اونم آروم منو بوسید.

نمیدونم چه قدر وقت تو اون حال بودیم و بعد از دقایقی من از آغوشش بیرون اومدمو رفتم ...

خب به سلامتی  با اجازتون من مرخص میشم دیکه

دوستتون دارم  نظر یادتون نره  تا آپ بعدی 

بابای

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:18 توسط نیکا| |
به سلان دوستان

چطورین چه خبر چیکار میکنین کجا بودین کی اومدین چرا دیر اومدین آره خوبم  آره  حوصلم سررفته بود.راه گم کردم اومدم آپکی بکنم. تازه امشب مهمون داریم میخوام تا قبل از اینکه بیان کارمو تموم کنم.

حالا فکر نکنید داستان میزارما نه!

باید تا آپ بعدی ازم خواهش کنید ، بعد حالا اگه عشقم کشید اندی از داستانو میزیرم....

نه بابا شوخی میکنم ولی امشب مخم برا داستان نمیکشه اعصاب ندارم

از نظرای قشنگتون که عطرر عشق و کامی هومی رو میده  سپاس گزارم

بچه ها هفته ی پیش تو تپش برنامه آنکات مصاحبه ی کامران هومن مال ۴،۵ سال پیششو گزاشته بود .وای هومن اینقدر ماه بووووووووود      صورتش به خدا میدرخشید  دوربین هم هی رو صورتش  زووم میکرد و من هی دلم غش می رفت  وااااااااااااااااااااااااای

 

 

 

 این ناحیه ی خالی که میبینید عکس بوده که آپلود نشده!

 

 

 

 

دووستتوووووون دارم  نظر یادتون نررررررررررررررررررررررررررررررررررررررهههههههه

بابای

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 21:17 توسط نیکا| |
سلااااااااااااااااااااام  یه سلام گرم  به همی کامران و هومنیا

خوبید خوشید سلامتید؟   

بچه ها از اونایی که  نظر دادن  فوقالده ممنونم لطف دارن

حالا میریم سراغ خبرها:

مصاحبه ی امید ایرانو دیدی؟ خیلی قشنگ بود  وقتی هومن حرف میزد دلم براش پر میزد.یه بار که یه کلمه رو فارسیش یادش نیومد بعد کلی معذرت خواهی گفت حالا تا میرم خونه می بینم  اا من که همه اینا رو میدونستم!       آخی الهی قربونش بشم  دقت کردین چه قدر از یکی دو سال پیشش تپل شده؟

تا من اگه نباشم هم هنوز خوب بود ولی دیگه خالی که اومد دیگه هومن تپل شده  بود     خیلی با نمک شده.

کلبههههههههه ! البته الان یه خورده دیره ولی خب دیگه

بنفشه: اخی  هومنم عاشق شده الهییییییی  خیلی به هم میاند . نامزد هم کردن  حلقشو دیدین.وای دیدین تو عکساشون هومن چه با احساس به بنفشه نگاه میکنه ! واقعا دوسش داره امیدوارم بنفشه هم قدر این فرشته ی مارو بدونه.حتی اگه باه ازدواج کنن  بازم هومن که تموم نمیشه،هومن همیشه مال ما طرفدارا خواهد موند  دلامونو با صدای نازش میبره...

خب بیشتر از این منتظرتون نمیزیارم . وای بچه ها داستان خیلی  حساس شده  اتفاقی میوفته که توی هیچ کدوم از داستانها نیوفتاده تا به امروز.یا حد اقل من که ندیدم!

این شما و این هم قسمت 8 داستان:

توی رستوران هومن کلی شوخی کرد  کلی از آینده گفت و اونو پیشبینی کرد  کلی برنامه ردیف کرد،انگارسعی میکرد دل منو بدست بیره  یا شاید هم میخاست نظر خودمو از زیر زبونم بکشه بیرون  منم هیچی نگفتم.

من بعد ا ز یکماه فکر کو مشورت کردن تصمیم خودمو گرفتم...

در اولین فرصت به هومن زنگ زدم:سلام جیگرم........من خوبم تو خوبی هومنی؟........الهی قربونت بشم عزیزم.......میتونی امروز بیای پارک کارت دارم...... باشه پس ساعت ۷منتظرم.......خدافظ هومنی من.

   تو پارک :

من : هومن من خیلی فکر کردم و با خیلیا مشورت کردم .ازخونوادم کسی مخالفت نکرد  به هر حال جواب من ..........

........نه هست.

  هومن که داشت از گریه منفجر میشد با بقض کفت:آخه چرا؟

من:هومن ما برای همدیگه ساخته نشدیم ما به درد هم همیخوریم خیلی با هم فرق داریم ،لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاس.اونهمه دختر اونور دارن برات پرپر میزنن ا.نوقت تو به این راحتی از همشون میگزری؟ من...      حرفمو قطع کردو با گریه و عصبانیت گفت:مگه من نمیتونم برای خودم زندگی کنم ؟یعنی من باید خودمو قربانی اونا کنم؟پس من چی؟من نباید یه زندی خوب و برای خود م عشقی داشته باشم که خودم انتخابش کردم؟

من:هومن من احساس تورو درک میکنم ولی من چه جوری میتونم تو چشم اونهمه طرفدار نگاه کنم؟

هومن با خشم داد زد:پس زندگی من چی؟من هم برای خودم یه زندگی شخصی دارم که  خودم راجبش تصمیم میگیرم.چرا داری منو قربانی اونا میکنی؟

من:هومن من تصمیم خودو گرفتم       دیگه به گریه  افتاده بودم

هومن : نیکا بگو که داری سر به سرم میزاری؟بگوووووووووووو

من:نه هومن  عین حقیقته.  هومن فکر نکنی دوستت ندارم! هومن من تورو میپرستم و تا آخرین نفس عاشقت میمونم ولی....   دوباره حرفمو قطع کرد:ولی زندگی و احساسات من برت مهم نیست و فقط به فکر خودت و امسال خودتی. ...     و پاشد و تند تند راه میرفت.من پشت سرش میدویدم ولی بهش نمی رسیدم

من: هومن  توروخدا  صبر کن  جون کامی  یه دیقه وایسا

هومن وایسادو با خشم برگشت به طرفم:چیه دیگه چی میخای از جونه من زندگیمو ازم گرفتی بست نیست؟

من: هومن من نمیگم رابتمونو قطع کنیم ، میگم نمیتونیم با هم ازدواج کنیم!ولی میتونیم دوستی سالممون رو تا ابد حفظ کنیم  مث یه دوست  نه دوست دخترو دوست پسر!

هومن:ببین من پسرم تو دختر به هر نوع دوستی بین دوجنس مخالف میگن دوست پسر و دوست دختر  چون تو دختری من پسر  دیگه اینکه مابا  همدیگو از چه نظر دوستیمش  مهم نیست

 یه هو گوشی هومن زنگ زد:چی میگی تو؟(شماره ی کتی بود) .....شما؟.......چی شده ؟........

بیمارستان؟چی شده؟خواهرم چش شده؟..........باشه من خودمو میرسونم .

من:کی بود؟   هومن:یه دوستای کتی  بود گفت حالش بد شده بردنش بیمارستان من باید برم.

من:اسمشو نگفت؟    هومن : چرا گفت،اسمش بنفشه بود

.............                                 

  خیلی جای حساس بود 

      آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ   حال کردین چیو به چی ربط دادم؟!   خب  من هم برم دیگه خسته شدم  سعی میکنم دفعه ی دیگه براتون عکس بزارم.

خب تا آپ بعدی دوستتون دارم نظر فراموش نشه     بابای

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 17:28 توسط نیکا| |

سلام   سلام    سلام 

سلامی پر از نشاط و شادی 

هووووووووو    تولد  تولد  

کامی هومی    تولدتون  مبارک   اشالله تولد ۱۹۹۹۹۹۹۹۹۹سالگیتون

اینم کیک    

بچه ها راستی تولد آهنگ جدیدشون (فرشته)هم هست

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاس   جشن تو شروع زیباس تموم شادیس

     تولدت  مبارک                                   تولدت مبارک

امشب شب ما غرق گلو شادی و  شوره  از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

امشب خونمون پر از  طنین دلنوازه  تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه  زندگیم با بودنت درست مثل بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

        تولدت مبارک                                        تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاس   جشن تو شروع زیبای تموم شادیس

جشن تو طلوع یک روز مقدس برام   وقت شکر گزاری به سوی درگاه خداس

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه  زندگیم با بودنت درست مثل بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

       تولدت مبارک                                       تولدت مبارک

امشب تو ببین چه شور  و حالی و صفایی  راستی که گل سر سبد محفل مایی

امشب رو لبا گل ها خنده واسه ی توست  آرزوی ما بخت بلند  در طالع توست

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه  زندگیم با بودنت درست مثل بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاس   جشن تو شروع زیبای تموم شادیس

جشن تو طلوع یک روز مقدس برام   وقت شکر گزاری به سوی درگاه خداس

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه  زندگیم با بودنت درست مثل بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

        تولدت  مبارک                                         تولدتت مبارک

خب بچه ها اینم از آپ تولد    نظر یادتون نره .دفه  ی پیش قرار بود ۱۵تا بشه هاااا .میخواستم  تا ۱۵تا نشد نیام ولی چون تولد بود اومدم. اگه اینبار ۱۵۴تا نشد نمیام

دوستتون دارم  تا آپ بعدی با نظر های زیاد  بابای

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:46 توسط نیکا| |
سام به دوستای گل خودمحالتون  احوالتون؟مدرسه خوش میذگرهبه من که خوشمیذگره

یکی نیست بگه برو ادبیات فارسی یاد بگیر

بچه ها من امروز فقط اومدم داستان بزارم برم چون درسا شدید سخته  . حالا من همه کارامو تند تند کردم که بیام آپ کنم

این شما و این هم قسمت7داستان:

من: ا ا ا ا!!!پسر های بزرگ!؟ آخه مردا که گریه نمیکننبلند شید بیاید ناهار .

کامران:بیا داداشی گلم فسنجون داریما

هومن:جدییییییییی؟؟؟؟؟؟

من:دسپخت کامران جون.

هومن:تو پختی؟

کامران:آره

هومن: مرسی داداش گلم

و لپ کامرانو محکم بوسید

من:غذا سرد شد...

کامران و هومن:اومدیم

  ...

من که میخواستم برم  مگه هومن میذاشت ! فقط دو ساعت دنبال ش کردم(ولی آروم)تا کیلیدو ازش بگیرم.در و قفل کرده بود نمیزاشت من برم...

من: هومن یواش دوباره میخوری زمینا

هومن:

من وایسادم و گفتم باشه بابا نمیرم،فقط تو ندو میترسم بخوری زمین.

آروم آروم سرعتشو کم کردو گفت:زمین منو نخوره!من زمینو نمیخورم

ظهر وقتی خواب بود کیلیدو ازش کش رفتمو یه نامه ی معذزت خواهیو خدافظی براش گذاشتمو قبل از رفتن...

کامران:خیلی زحمت کشیدید این هومن هم با این کاراش...

من:نه خواهش میکنم این چه حرفیه خیلی بهتون زحمت دادم...خدافظ به امید دیدار...

کامران: به سلامت... به الی جون سلام منو برسونید

-:حتما"

شب تو خونه به الی گفتم کامران سلام رسوند فک کنم....

همون موقع گوشیم زنگ زد

من:هومنه   الو سلام عزیزم خوبی......چرا داری گریه میکنی چیزی شده؟.......من؟؟؟؟؟.....بمیرم حالا مگه مردم که همچین میکنی؟..........خب ببخشید چرا میزنی؟؟؟...... چشم از این  به بعد ججزه میگیرم.....آخه من که همین امروز اونجا بودم!......بیرون؟.....باسه چی؟.......نه دیگه.....خب باشه چرا جون خودتو قسم میخوری لاقل جون منو قسم بوخور.......باشه باشه غلط کردم......هر ساعتی شما بگید.......باشه نزن خودم میگم خب ،،،،،۵/۷ خوبه؟......باش هپس میبینمت.......بای

الی:چیه چی یگه؟  من:آخی بمیرم خیلی ناراحت شده بود  یواشکی رفتم.

-:وا چه لوسمرد گنده!

-:آخی خب دوسم داره   آهان اینو داشتم میگفتم ،کامران مشکوک میزنه انگار اونم همچین ازت بدش نمیاد

-:مسخره... برو بابا روانی  -: نه به جون هومن نه به جون کامران نه به جون خودم نه به جون خودت راس میگم

-:باشه بابا باور کردم تو هم برو دیرت نشه.   -: راس میگی پس من برم کارامو بکنم...

    من:خوبم؟  الی:عالی برو خوش بگزره 

-:مرسی گلم    بای

     ...

هومن:پــــــــــخ!!!!!!!

من:آآآآآآآآ                 دیوونه نمیگی زحره ترک شدم؟؟؟؟؟

-:ببخشید...آهان راستی،سلام   -:سلام به رو ماهت  بهتری؟  -: آره مگه میشه تو پیشم باشی و بهتر نشم؟!

-:خب به سلامتی

-:میدونی نیکا، من واسه این گفتم بیای این جا تا  یه چیزی بهت بگم.تو این چند روز که باهم آشنا شدیم نه تو پارک نه تو خونه نه تو ماشین  نشد بهت بگم آخه  میدونی.....و حالا دیگه میخوام بگم.

-: خب بگو عزیزم من گوش میدم        منتظرم!

-:ببین  از اون روزی  که  نزدیک بود من بزنم بهت  میدوی وقتی دیدمت یه حس عجیبی بهم دس داد... دستپاچه شده بودم، یا توی خونه چه قدر مهربون...چه قدر مواظب من بودی ، میدونی خیلی ماهی....دوست دارم

منکه داشتن تو دلم قند آب میکردن،قلبم داشت تند تند میزد.

هومن:میخواستم..... من ..چیزه ....با من ازدواج میکنی؟

تو اون لحظه یه لحظه حال خودمو نفهمیدم،انگار سر از پا نمیشناختم...هومن هم چهرش اینقدر ناز و بانمک معصوم شده بود که خدا میدونه ،محو نگاهش شده بودم...که بعد از لحظاتی به خودم اومدم...

هومن چشاشو گرد کرد انگار منتظر جواب من بود!

من:م.. من باید فکر کنم ...باید از.. خونوادم بپرسم ..من...یه کم وقت میخوم!       خیلی حول شده بودم

هومن :هر چی دوست داری فکر کن

-:

-:خب حالا بریم رستوران چون هر چی خورده بودم با اون همه استرس به باد رفت

-:باشه بریم

.......

آخ بچه ها  مردم . برم که ریاضیام مونده. میبینمتون . ولی هر کی اومد نظر نداده رفت حلالش نمیکنم  خب نظر بدین دیگه خصیصا(با بعضیا هستم) تا از ۱۵ تا نزنه بالا نمیام

گفته باشم!راستی این یکی از قالب هایی که قبلا گذاشته بودم نظرتون چیه این واسه همیشه باشه؟حتما بگید.! خب بچه ها دوستتون دارم  موفق و پیروز باشین تا دفعه ی دیگه بابای

نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 22:53 توسط نیکا| |
سلام سلام سلامی با عطر کامران هومنی... سلام دوستان چه طورین با درسو مشقا؟؟؟؟

میدونم اصلا خوشاییند نیست ولی باید دتحمل کنید دیگه       مگه نمیخاید دکتر مهندس بشید؟  شوخی کردم

خب بگزریم  .من که خیلی حال میکنم  با "خالی"٬  شناختید که؟ معلومه که شناختید ٬مگه شما ها مث من خنگید؟البته دور از جون خیلی باحاله  دقت کردید هومن تپل شده؟

من دیشب چند تا عکس از پشت صحنه های خالی گرفتم بعد خیلی واضح بود و ایناااا....

اقا من امروز از زنگ اول تا زنگ آخر ۲دیقه یهبار خطاب به هومن٬ به بقل دستیم  هی میگفتم  وای تپل من....آخه  ببینید هومن لپ و قب قب آورده خیلی تپل  شده بعد کروات هم زده دیگه سرش شده مث توپ

وای دلم میخواد این لپاشو بخلم(بخورم)     به شما ها هم نمیدم  دلتون آبـــــــــــــب .

 خب بچه ها من خیلی کار دارم س فقط داستان باستون میزارم که دلتون نسوزه...   آخی چهقدر من مهربووووونم

پس این شما و این هم قسمت ششم داستان:

ولی چشمتون روز بد نبینهمنو  الی مردیم  از خندهو کامران و هومن سرخ شدن البته اشاره کنم که هومن از خجالت و کامران از عصبانیت. من با خنده گفتم : هومن بیا به آقای احمدی نژاد معرفیت کنم .   هومن:چرا؟!    -: آخه از بمب هسته ای هم قوی تر عمل میکنی

کامران:واقعا ببخشید من دیروز خونه نبودم که این وضع و ببینم وگرنه....  آخه هومن چرا خونه رو همچین کردی من تازه خونه رو مرتب کرده بودم!!!هومن : خوب کردم  -: هومن میکشمت

حالا ندو کی بدو  این دو تا هم که ورزشکار عین برق میدوییدنو اوضاع خونه ر بد تر میکردن

من:بابا کامران جون عب نداره  شما به بزرگیتون ببخشید.....هومن  خب یه کله بگو غلط کردم و تموم! آخ کامران جون بیخیال ...هومن بــپــااااااا!!!!!!!!!!!!!!

یه لباس افتاد بود رو سنگا هومن حواسش نبود با  کمر اومد زمین....    کامران هم دو قدم عقب تر تعادشو از دست داد افتاد رو هومن بدبخت...

منو الی که از خنده مرده بودیم ولی یهو دیدیم نه انگار این دو تا مردن! دوییریم به طرفشون

هومن که از حال رفته بود کامران  هم نای تکون خوردن  نداشت.چند بار کامران و تکون دادم پا نشد٬ پس با کمک الی از رو هومن  هلش دادیم پایین

بمیرم هومن خورد شده بود . من: الی تو  برو ببین کامران چی شد تا من به هومن برسم.   -باشه

من : هومن   ؟     هومن؟؟؟؟؟  خوبی؟؟؟                                         کمکم داشتم نگران میشدم!!!

سریع  یه لیوان آب اوردم پاشیدم تو صورتش.   هومن:آ...  آیی.... آخخ...    هومن با صدای ضعیفی ناله میکرد     من : هومن  خوبی عزیزم؟؟؟!!!   هومن: آ.. ک..کم...کمر ..م آخخخخخ.......

آروم سرشو بلند کردمو  کوسن مبلو گذاشتم زیر سرش.   من: چند دیقه دراز بکش ٬ حالت که بهتر شد تونستی راه بری اونوقت پاشو. هومن: آخخ...باشه

من:الی بیا کمک   چند دیقه گذشته بود حالا داشتیم هومنو بلند میکردیم که ببریمش بخابه رو کاناپه.بالاخره موفق شدیم . بیچاره نمیتونست راه بره از درد! من: هومن ٬عزیزم بچرخ.  هومن:چرا -:  -: خب  هومن که چرخید ٬بلوزشو زدم بالا ................

کمرش سر تا سر کبود شده بود   الی رفت کیسه یخ آورد گذاشتم رو کمرش. بیچاره هومن خیلی درد کشید ٬بچـّمک اشکش دراومد

خلاصه هومن اونروز خیلی بد اورد من اون شب پیشش موندم که مواظبش باشم آخه با کامران قهر کرده .کامران:هومن؟؟؟داداشی؟؟؟  منو نگاه کن یه لحظه جون داداش!

هومن روشو بهسمت کامران برگردوند. کامران:ببخشد  دیگه .! خب داداشی تقصیر خودت بود اگه اونجارو بلبشو نکرده بودی و لباسا رو روزمین ولو نکرده بودی  پات لیز نمیخورد. من هم بی تقصیر  نبودم ولی مقصر اصلی خودت بودی داداش گلم . من که بد تورو نمیخوم!من دوست دارم الان تو نمیدونی من چه حالیم الان تو اینجوری بهم نگاه میکنی!!!!!!

بلاخره بقض کامران شکسته شدو آروم شروع به گریه کردن کرد. من هم از دور شاهد این اتفاق باشکوه بودم.

هومن:آره تقصیر من بود حالا ه تاوانشو دارم پس میدم ولی چرا  اینقدر زیاد.....

و بی مهابا شروع به گریستن کرد و خودشو انداخت تو بقل کامرانو با هم گریه کردن(اصل حسّه٬خیلی رمانتیکه)

آخ حالا یه کشو قوص حسابی آخی.....

خب بچه ها دوس داشتین؟ خیلی این قسمتش باحال بود ٬از یهنظر خنده دار ٬ از یهنظر درد ناکو از نظر دیگه بسیار رمانتیک و نشان دهندی عشق بی نهایتی که بین این دو تا داداش  جاریه.....

وای خیلی رمانتیک شد دیگه  !!!

بچه ها اگه  نظر نداده از این وبلاگ خارج بشین خدا ایشالله ۷ تا از بد ترین بلا های آسمونی رو بر سرتون نازل  کنه.

خب من هم برم به کار و زندگیم برسم وقت شما رو هم نگیرم  خوب تا حدودا یک ماه دیگه بابای دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 16:36 توسط نیکا| |